X

نبص زندگی مامان وبابا

مریم ونگار عزیزم:وقتی وجودتان را در وجودم احساس کردم آتش مهرتان در دلم شعله ور شد ومرا به فراسوی ابرها خواند وتا آسمان هفتم کشاند ومن در میان حوریان بهشتی دو چهره ناب برگزیدم که آن دو چهره شما بودید.

 

مریم عزیزم:25/5/1389 (سال خرگوش )روز دوشنبه ساعت 11:30یه روز گرم تابستونی  شما اولین ثمره عشق مامان وبابا وزیباترین وخوش عطر ترین گل دنیا با 9 روز تاخیر خورشید را برافروختی وپا بر عرصه هستی نهادی وزندگی من وپدرت را چراغانی کردی .

 

نگار عزیزم:14/10/1391 (سال نهنگ)روز چهار شنبه ساعت 10:55 یه روز سرد زمستونی دومین ثمره عشق پاک مامان وبابا  با 14 روز تاخیر منت بر سر ما گذاشتی گرمی بخش محفلمان شدی زمستان ما رو به بهار تبدیل کردی و با قدومت زندگی شیرین ما رو شیرین تر کردی.

 

من به عنوان مادر شما دو فرشتهء آسمونی به خود می بالم وتا زمانی که زنده ام ونفس میکشم قلبم برای شما وپدرتان

                                                       

مریم                         نگار                            سالار         

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 10 خرداد 1395 | 12:40 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

 سلام عزیزهای دلم دوردونه های من رنگ دونه های زندگیم 

    تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

امروز مامان میخواد براتون از یه روز زیبای تابستونی و آب بازی فوق العادتون براتون بنویسه

پنج شنبه بابایی برنامه ریزی کرده تا بتونیم بریم دریا وشبش بمونیم تا فرداش هر وقت که شد بنابراین من وسایل مورد نیاز رو جمع کردم وهمراه با مامان فاطمه راهی دریا شدیم رفتیم لب ساحل جایی که دوست بابایی پلاژ داره برای شام بابایی برامون کباب کوبیده زد منم برنج گذاشتم ودور همی شام خوردیم بعد از شام هم شما دخترا  با سطل ووسایل شن بازیتون رفتین تا بازی کنید  کلی سر وصدا راه انداختین  بازیتون نمیدونم چه طور بود که همش با خنده وسر وصدا همراه بود من وبابایی ومامان فاطمه هم کنار هم چای خوردیم وگپ میزدیم حدود ساعت 2 بعد از نیمه شب خوابیدیم اما بابایی نخوابید ورفت تا قلاب بندازه حوالی ساعت 6 برگشت وکمی چرت زد ساعت 9 هم از خواب بیدار شدیم وصبحونه خوردیم وبعدشم با مامان فاطمه رفتیم آب بازی

کلی با مامان فاطمه آب بازی کردین وشما مریم مامان هم خیلی تو آب مامان فاطمه رو اذیت میکردی و میخندیدی اما شما نگاری تو بغل مامان فاطمه آب بازی میکردی و مظلوم بودی 

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

    تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

یه ساعتی رو تو آب گذروندین و شما مریمی هم موقع برگشت برای خودت کلی صدف جمع کردی بعدشم دوش آب سرد گرفتین ولباساتون رو عوض کردین و یه چیزی سر پایی خوردیم وبرگشتیم خونه آخه خیلی خسته بودیم در کل به شما وروجکای آب دوست خیلی خوش گذشت وحسابی انرژی تخلیه کردین اینم از یه روز قشنگ دیگه برای فرشته هام .

بوسمـــــــــرسی ســـــــــالار زندگیم بوس

بوسمـــــــــرسی بــــابای خوب مــــــــریم ونــــــــگار بوس

از این که یه خاطره دیگه به خاطرات قشنگ گنجینه بچگیهای دخترامون اضافه کردی عکس قلب زیبا متحرک

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 17:3 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

سلام دختر خانمهای نـــــــــــــــــاز مامان

سلام آرامـــــــــــــــش مامان

مـــــــــــــریم گل نازمبوس

نــــــــــــــگار راز ونیازمبوس

                 0045B15D.gif

امروز مامان میخواد خاطره یه روز آفتابی تابستون و رفتن به شور مست رو براتون بنویسه

جونم براتون بگه جمعه حوالی ظهر بار وبندیل بستیم وراهی شورمست شدیم اونجا یه چیزی مثل دریاچه وجنگل تو همین مایه هاست ولی زیبا وبرای گذروندن یه بعد ظهر عالی بود خلاصه رفتیم راهش هم پر پیچ وخم مثل گردنه کوه بود با هوای تقریبا" خنک وقتی رسیدیم شما دخترهای نازم زودی رفتین لب آب آخ چی بگم که شما دوتا عین آبدزک همش دوست دارین کنار آب وقت بگذرونید منم وبابایی هم حصیر انداختیم وبرای خودمون بساط چای گذاشتیم وگپ زدیم وچای خوردیم  یهو بابایی مامان فاطمه وخاله جون رو دید اونا از طرف بسیج اومده بودن اردو همو دیدیم وکمی هم با هم وقت گذروندیم شما دخترهااز دیدن نرگس خیلی خوشحال شدید و شیطنت وبازیگوشیتون بیشتر شد وهمش در حال گشت وگذار بودین کمی توپ بازی کمی هم آب بازی وکمی هم دنبال هم میکردین تازه یه قورباغه هم برای سرگرمی خودتون پیداکردین

منم این عکسا رو از شما دخملیهام انداختم 

بعد ازکمی غذا خوردیم وخاله اینا چون از صبح زود اومده بودن رفتن اما ما موندیم چون بابایی میخواست قلاب بندازه وماهیگیری کنه یه  ساعتی رو برای ماهی گیری گذروندین اماخبری نبود بابایی گفت که دیگه برگردیم تو راهی کلی حیون دیدیم 

   که این آقا سگه حسابی ما رو ترسوند آخه خیلی وحشی بود بابایی هم از عمد ترمز میزد تا سگه به ما برسه تا هیجان شما رو بیشتر کنه خلاصه کمی جلوتر که اوضاع امن بود بابایی واستاد تا یه چندتایی از منظره قشنگ عکس بندازیم 

 

و مامان بازم یه چندتایی از شما دوتا دخترای نازش عکس انداخت و یه چندتایی هم من وبابایی 

تو راه برگشت هم بابایی برامون از کنار جاده آش دوغ محلی خرید ونوش جان کردیم بعد مامان فاطمه رو رسوندیم خونشون آخه مامانی با ما برگشت وقتی  اومدیم خونمون ساعت 9 شب بود وما هم خسته بنابراین حسابی استراحت کردیم اینم از یه روز قشنگ دیگه برا دخترام که بابایی براشون تداعی کردهبوس مـــــــــــــــــــــــرسی بابا جــــــــــــونبوس .

                   

  هـــــمهءزندگــــــی مــــــامان وبـــــــابا 

محبتمـــــــــــریم محبت

                      و

                          محبتنــــــــگار محبت      

    عــــــشق های بــــدون تـــــــکرار




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 8 مرداد 1395 | 12:50 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

سلام مـــــــــــــــریمی

                         سلام نـــــــــــــــگاری

امروز مامان با کلی عکس اومده تا براتون تو صندوقچه خاطراتتون به یادگار بزارهبوسبوسبوس

این چندتا عکس رو خونه مامان فاطمه ازتون انداختم آخه منظرش خیلی خوب بود

محبت

محبت

محبت

محبت

محبت

اینم مریم جونم در حال نقاشی کشیدنبوسبوسبوس

محبت

دخترام وجوجه رنگیهاشونبوسبوسبوس

محبت

اینم دخترام  تو حیاط خونمون بوسبوسبوس

محبت

محبت

محبت

محبت

محبت

محبت

محبت

محبت

محبت

اینم از عکسای دخترای جون جونیم انشا الله عکسای عروسیتون رو مامان ازتون بندازه .بوسبوسبوس

             عـــــــــــــــــــــــاشــــــقتونم                 عــــــــــــــــــــشقای من




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 21 خرداد 1395 | 21:55 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

سلام عشق وزندگی مامان وبابا دخترهای نازم

امروز هم براتون یه خاطره دیگه از یه روز قشنگ دارم

پنج شنبه شبش بابایی یهو تصمیم گرفت که بریم دریا  جشنوحال وهوا عوض کنیم واسه همین هم منه مامانی وسایل مورد نیاز رو جمع کردم ورفتیم دنبال مامان فاطمه وبا هم راهی دریا شدیم خیلی شلوغ بود بابایی از دوستش یه آلاچیق بزرگ گرفت و نشستیم هوا خیلی عالی بود خنک ودلنشین اول از همه با کمک شما دخترای ناز بابایی بساط کباب رو راه انداخت ومنم سفره رو چیدیم ودور هم کباب خوردیم و بعدشم من وبابایی پاسور بازی کردیم که مامان باخت بعد از اون هم شما دخترکهای نازم کمی تنقلات و...باز کردین وبا مامان فاطمه سرتون گرم شد اما من وبابا همچنان در نبرد بودیم تا این که مامان حسابی سوسک شد بعد از بازی دور هم چای خوردیم وکم کم وقت خواب بود که بابایی چادر رو رو به دریا علم کرد وهمه تو چادر خوابیدیم صبح خیلی زود ساعت 7:30 بیدار شدیم اول صبحانه خوردیم و بعدشم که شما دخترا خواستید برید آب بازی که من مانع شدم آخه هنوز آفتاب خوب گرم نبود وآب دریا هم سرد بود واسه همین تا ساعت 9 شما رو سرگرم ماسه بازی کردم وبعدشم من وشما دوتا خواهرای ناز ومامان فاطمه رفتیم لب ساحل و شما دیگه زدید به دریا

فرشتهفرشتهمریم ونگار به روایت تصویرفرشتهفرشته

 

 بعد از آب بازی شما ونگاری و مامان فاطمه کلی صدف جمع کردید یه سطل پر از صدف هم شد هدیه دریا به شما بعدشم رفتیم پیش بابایی وبا آب تمیز شستمتون و لباسهاتون رو عوض کردم وبا هم غذا خوردیم و کمی بعد هم  راهی خونمون شدیم تو راه هم بابایی بهمون بستنی داد که خیلی به جا بود وحسابی چسبید اینم از دریا به روزمون .

دوســــــــــــــتون دارم محبت

                                    عــــــــــــــــــــــــــــــزیز دل مادر محبت

عاشقتم مریم محبت

                        می پرستمت نگاریمحبت




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 13 خرداد 1395 | 21:17 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

سلام کوچولوی مامان نفسی من عمر من جون من

                                                       

امروز مامان اومده تا برات از این روزهای اخیر بنویسه

آخه میدونی چیه؟

تازگیها همش می پرسی

1 خدا چقدیه؟

2 ما پیر بشیم می میریم؟

3 چرا تو یعنی (مامان )پسر به دنیا نیاوردی؟

4 خدا چجوری توی گل جا میشه؟ (آخه من بهتون گفتم خدا توی عطر خوش گل جا داره)

5 چرا من ومریم توی جشن عروسیتون نیستیم

و ...که الان حضور ذهن ندارم گاهی من از سوالهایی که ازم میپرسی خندم میاد و نمیتونم جوابت رو بدم آخه از بس از سر ذوق سفت بغلت میکنم ومیبوسمت که اعصابت بهم میریزه وداد میزنی ومیری و جدید ترین سوالت اینه

6 مامان چرا ماه لکه داره همه جاش سفیده ولی یه کمش سیاه

این سوال رو وقتی داشتیم از خونه خاله جون برمیگشتیم  ازم پرسیدی آخه تو راه برگشت شما داشتی از پنجره آسمون رو نگاه میکردی اون وقت من نمی دونستم باید چه جوابی بهت بدم یه نگاه به بابا سالار انداختم وگفتم چی بگم بابایی گفت اون داستان قدیمی ماه وخورشید رو بگو

ولی من به بابایی گفتم نه اون وقت دیگه توضیح دیگه ای رو قبول نمیکنه بهتره جواب درست بدم بابایی هم گفت خوب بگو

منم بهت گفتم :نگاری توی ماه هم مثل اینجا کوه وتپه داره واون لکه ها هم کوه هستن  که از دور میبینیم (فقط تونستم همین رو بهت بفهمونم )

بعد از جوابی که بهت دادم بازم شروع کردی به پرسیدن اونجا هم آدم هست و....که دیگه خندیدم وجوابت رو ندادم وسرت رو با چیزهای دیگه گرم کردم 

از دست دخترک کنجکاو و پر حرفم قربونت برم باهوش من دوست دارم ملوسک

محبتنگارمحبتlove

بوسدخترک خواستنی من دوست دااااااااااااارمبوس




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 3 خرداد 1395 | 17:13 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

                                                           پرتاب کلاه فارغ التحصیلی شکلک ها

هــــــــــــــــــــــــــــوررا ،هــــــــــــــــــــــــــــــــوررا              ،هــــــــــــــــــــــــــــــوررا 

جشن فارغ التحصیلیت مبارک 
عــــــــــــــــــــشقم
 

 سلام قند عسل شیرین دختر عزیز دوردونه مامان

امروز هم مامان اومده با یه خاطره قشنگ ودوست داشتنی دیگه

امروز صبح شنبه 25 ساعت 8:30 من وشما گل دخترم حاضر شدیم تا بریم جشن پایان سال که توی کانون برادران برگذار شده بود همهء دوستای خوبت هم اومده بودن مثل همیشه تلاوت قران شروع جشن بود وبعدشم خانم مدیر خوب مدرست خانم ملیحه حاجیان کمی صحبت کردن وجشن ادامه پیداکرد تاتر اجراشد

اونم چند بار وبعدشم اجرای خیمه شب بازی و نمایش آقای مبارک بعد از همه اینها عمو فردوس اومد وبرامون صحبت کرد

حرفهای خیلی قشنگی زد وشعر بابابزرگ رو هم برامون خوند در مورد ارزش وجایگاه دختر نزد خدا صحبت کرد وحدیث هایی قشنگی از پیامبران در مورد داشتن دختر گفت که من از شنیدنشون خیلی لذت بردم و یکی از احادیث رو برات مینویسم

امام سجاد فرمود :هر کس 3 دختر بزرگ کند فاصله اش از من تا بهشت 2 انگشت میباشد کسی پرسید اگر 2 دختر بزرگ کند چه فرمود باز هم همین است حتی اگر 1 دختر داشته باشد 

یعنی ارزش دختر خیلی زیاده که خدا اون رو به عنوان رحمت الهی خطاب میکنه (قربون دخترای نازم برم)

خلاصه بعد از صحبت آقای فردوس حاجیان نوبت به تقدیر وتشکر از بچه هایی شد که دوباره رتبه کسب کرده بودن

و این هم از رتبه خانم قادی پاشا

تا اینکه نوبت به شما مریم جون ودوستان خوبت شد

اینم کش موی قشنگ وخوش رنگ رو هم  خانم قادی پاشا برای شما ونگار جون خریده (ممنون خانم گل مریم )

بعد از دادن لوح وگرفتن عکس و...از همه پذیرایی شد با بستنی وشیرینی و...بعدشم من وشما قبل از پایان جشن برگشتیم خونه آخه بابایی باید میرفت دنبال کارش به خاطر ما نگار رو تو خونه نگه داشت

و این عکس رو هم چند روز قبل از جشن پایان تحصیلی وقتی عکاس اومده بود تا برای لوحتون عکس بندازه وچاپ کنه منم از فرصت استفاده کردم ویه چندتایی عکس ازت انداختم

دختر قشنگم بوس

                  مریم عزیزم محبت

با کمک خدای خوب مهربان وبه لطف خانم قادی پاشا یه سال تحصیلی رو با موفقیت پشت سر گذاشتی و چیزهای زیادی رو از دانش آموختی یک سال بزرگتر شدی و خانم تر من به شما عزیز دلم افتخار میکنم و از خدا برات بهترین ها رو آرزو دارم با تمام وجودم دوست دارم وهمیشه دعای خیر مادرانه من بدرقه راهت هست 

انشاالله به دانشگاه راه پیدا کنی ومن و بابا شاهد موفقیت های بزرگترت باشم امیدوارم به همهء آرزوهای کوچیک وبزرگ زندگیت دست یابی   

         محبتمحبت         عــــــــــــــــــــــــــــــــــزیزم         محبتمحبت




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 25 ارديبهشت 1395 | 13:46 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

محبتمحبتسلاممحبتمحبت

عزیز دل مامان بوسقربون چشمای قشنگت برمبوس دوردونهءمن بوسهستی من بوسعمرم بوسنفسم بوس

امروز میخوام برات خاطره جشن آسمون رو بنویسم 

جشن آسمون چیه؟

جونم برات بگه هر مدرسه ای  یه استعدادی رو به کار برد وفرستاد اداره آموزش وپرورش و بین این همه مدارس شهر مدرسه برتر توی هر رشته ای انتخاب میشه و از طرف اداره مورد تقدیر وتشکر قرار میگیره وبهشون جایزه میدن

مدرسه فردوس هم جزء مدارس برتر بود که مقطع پیش دبستانی یعنی خانم قادی پاشا همراه با 12 دانش آموزش توی قصه گویی به صورت نمایشی اول شد

این  عکس رو هم قبل از برگذاری جشن از شما مریم ونگار جونم همراه با دوستات انداختم

 

که روز چهارشنبه ساعت 2:30 ما دعوت شدیم به این جشن من وشما مریم جونم همراه با نگار کوچولو تو جشن شرکت کردیم اداره سالن نمایشگاه بین المللی رو اجاره کرده بود آخه حدود 300 نفر جمعیت شرکت کردن که شامل رییس آموزش وپرورش شهرستان -معاون آموزش وپرورش -رییس آموزش وپرورش استان ومدیران ومعلمان مدارس منتخب همراه با دانش آموزان وخانواده ها خلاصه

آغاز مراسم تلاوت قران بود وبعد سخنرانی رییس اداره

و...وبعد اجرای سرود محلی و سرودهای دیگر و در آخر هم اعلام دانش آموزان ورتبه های آوردشون در رشته های مختلف ودریافت جوایز

اینم از شما دخترهای ناز پیش دبستانی که یه شعر قشنگی رو خوندین

شعر ابرهه

وبازم مریم جون ودوستاش که جایزه گرفتین

اینجا هم مریم ودوستاش و مدیر مهربون مدرسه سرکار خانم ملیحه حاجیان

البته همهءدوستای شما مریم جونم نیومدن

وقتی خواستیم برگردیم خانم معلم شما مریم جون دیده که نگاری گریه میکنه ازش پرسید چی شد ؟نگاری گفت :منم جایزه میخوام

خانمت هم رفت وجایزه یکی از دانش آموزایی رو که نیومده بود رو برداشت وداد به نگاری

و موقع برگشت هم مامان وبابای رها جون هم کلاسی شما دختر نازم ما رو تا نزدیکای خونه رسوندن

اینم از خاطره یه روز قشنگ وبه یادموندنی دیگه.

فرشتهمریم من فرشته

محبتامیدوارم در  آینده شاهد موفقیت های بیشتری از تو در هر زمینه باشم دوست دارم و آرزوهای رنگی وشاد برات دارممحبت




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 ارديبهشت 1395 | 22:19 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

سلام سلام هزار تا سلام به مریم ونگار عزیزتر از جونم

زیباترین عکسهای متحرک,متن متحرک تبریک عید نوروز,تصاویر متحرک سال نو,صاویر متحرک نوروز 94,تصاویر متحرک تبریک سال نو,تصاویر متحرک سال نو,تصاویر متحرک نوروز                 

سال نو مبارک                      نوروزتون پیروز هر روزتون نوروز

                  زیباساز                    

عزیز دل مامان مریم جون ونگار جونم امروز میخوام از خاطرات قشنگ ایام عید براتون بنویسم

خیلی خوشحالم که یه سال   دیگه رو همهء خوانواده کنار هم خوش وخرم سپری کردیم وسال نو رو با هم شروع میکنیم

من به خاطر این روزها وسال ها خدا رو هزار بار شاکرم

روز جمعه وقتی صبح از خواب بیدار شدیم دور هم صبحونه خوردیم و حدود ساعت 10چهارتاییمون راهی بازار شدیم وماهی قرمز ومیوه و.....خریدیم وزودی برگشتیم خونه تا کمی از کارهای عقب موندم رو انجام بدم بعد از اذان مغرب هم 3 تاییمون یعنی من وشمامریم جون ونگاری سفره هفت سین رو چیدیم

اینم سبزه وماهی قرمز که شما مریمی توی تنگ ماهی رنگ سبز ریختی تا آب تنگ رنگی وقشنگ بشه

و اینم از سفره هفت سین مون که با کمک دخملی های نازم چیدیم (مرسی عـــــــــــروسکام)

و بعد از چیدن سفره رفتم وبرای شب سبزی پلو و ماهی درست کردم وشام رو با هم خوردیم وشب زودتر از شبهای قبل خوابوندمتون تا صبح برای تحویل سال بیدار شید اما صبح نزدیک بود خواب بمونم ساعت 7:45 دقیقه بیدارشدم و زودی آب وقران جلو در گذاشتم و بابایی رو بیدار کردم دیگه نشد شما دخترکام رو بیدار کنم وقتی سال تحویل شد بابایی هم مارمر امسالمون شد ودوتایی کنار سفره هفت سین نشستیم ومنم قرآن رو باز کردم وسوره حمد خوندم وبابایی هم به قران پول هدیه کرد وبعد هم دوباره یه ساعتی خوابیدیم وقتی بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه سر ظهر راهی خونه مامان فاطمه شدیم تا ناهار رو با هم ودر کنار هم باشیم آخه خاله سادات اینا هم قرارشد بیان اما دایی علی با خانوادش برای تحویل سال مشهد بود خلاصه رفتیم وسلام وبوس بوس وتبریک سال ونو ...

آقا جون ومامان فاطمه دور شما نوه های گلشون میگشتن آخه سال نو در کنار نوه ها وبچه ها حس خوبی داره وبعدشم هر دوتاشون به شماها نوه های گل ونرگس جون عیدی دادن وبعدشم که وروجکای مامان مشغول بازی وشیطنت شدن مامان فاطمه هم ازمون کلی پذیرایی کرد من وخاله جون هم برای مرسانا آش پشت پا درست کردیم وپخش کردیم بعد از اون هم دور همی ناهار خوردیم بعد از ظهر هم خاله گلی وبچه هاش اومدن خونه آفا جون و دور هم گل گفتیم وگل شنفتیم  غروب هم خداحافظی کردیم وراهی خونه مامان مریم شدیم آخه قرارشد برای شب خاله مهری اینا هم بیان خلاصه همه دور هم جمع شدیم اما عموشیراد اینا نبودن رفته بودن مسافرت فقط طاها جون بودمامان مریم یه شام خوش مزه برامون درست کرد ودور هم غذا خوردیم وبعد از غذا هم با آجیل وچای ومیوه ازمون پذیرایی کرد خدا رو شکر شما دختر عمو وپسر عمو با هم کنار اومدین وکلی بازی کردین وکاری با ما هم نداشتین بعدش   عکس انداختیم وخوش گذروندیم و تا دیر وقت بودیم و بعد  هرکدوم راهی خونه هامون شدیم

روز دوم وسوم عید رو جایی نرفتیم آخه هوا خیلی سرد بود وبارندگی شدیدی هم داشت خلاصه خونه موندیم

روز چهارم عید رو ناهار خونه خاله جون دعوت بودیم که دایی علی اینا از مشهد برگشته بودن وتونستیم دور هم باشیم مامان فاطمه وآفاجون هم بودن خاله برای ناهار فسنجون ومرغ شکم پر درست کرده بود وبعد از غذا هم شما وروجکا ونرگس جون رفتین تو اتاق نرگس وبا هم گرم بازی شدید گاهی هم با مرسانا بازی میکردید خلاصه این که خونه خاله همیشه خوش میگذره بعد از کمی دور هم نشینی وگپ ساعت 4 برگشتیم خونمون آخه بابایی میخواست بره باشگاه

 

روز پنجم من زنگ زدم به خاله ودایی ومامان فاطمه اینا وبرای شام دعوتشون کردم برای شب هم قرمه سبزی درست کردم و کمی سوپ جو  با ....همه اومدن حتی مادر شوهر وبرادر شوهر خاله جون وخاله زهرا اینا هم اومدن ودور هم شام خوردیم وازشون پذیرایی کردم وکلی حرف زدیم وخوش بودیم گاهی مرسانا سرمون رو گرم میکرد وگاهی هم شما نگاری مهمونا تا 1 بعد از نیمه شب بودن بعد از اون رفتن خونه هاشون

روز ششم هم تا ظهر خونه بودیم و شب هم برای شام خونه خاله مهری دعوت بودیم شب منم زود حاضر شدم وشماهارو هم آماده کردم وراهی خونه خاله شدیم همه بودن مامان مریم اینا عمو شیرزاد اینا نازنین وزن دایی مژگان ومحمد خاله کبی وزن دایی حلیمه وخانم نراقی خلاصه جمعمون جمع بود خاله جون برای شام یه چلو گوشت خوش مزه ومخلفات درست کرد که خیلی محشر بود وهمگی دور هم شام خوردیم بعد از شام هم مثل همیشه عکس انداختیم اونم چه جورم وکلی گپ وخوش وبش داشتیم منم از شما دخملیهام چندتا عکس انداختم

 

بعدشم که بابایی وعمو شیرزاد ومحمد وایلیا جون خواستن برم ماهیگیری واسه همین ما از بقیه زودتر برگشتیم خونمون

روز هفتم بازم جایی نرفتیم

روز هشتم دایی علی برای شام دعوتمون کرد اما تو خونه مامان فاطمه مهمونی داد وهمگی دور هم بودیم زن دایی برای شام مرغ شکم پر وخورشت مرغ هم درست کرده بود ودور هم شام خوردیم بعد از شام شما دخملیها ونرگس جون گرم بازی با مرسانا شدید

کمی گپ زدیم وبا دخمل چشم رنگیمون سرگرم شدیم چلوندیمش دیگه صداش داشت در می اومد که دادیمش به زن دایی مینا آخه میخواست لباس تنش کنه وبرن ما هم کم کم برای برگشت به خونه حاضر شدیم وحدود ساعت 12 شب بود که اومدیم خونمون .

روز نهم هم با خاله سادات ومامان فاطمه  هماهنگ کردیم ورفتیم خونه خاله زهرا یه یک ساعتی رو اونجا بودیم خاله جون هم زحمت کشید وازمون پذیرایی کرد همهء شیرنیها وباقلوا وحلوا رنگی ودختر دونه هاش رو خودش درست کرده بود که خیلی خوش مزه بودن بعد از خوردن این همه چیزای خوش مزه شماها  ونرگس جون ونگاری با طاها خاله زهرا توی اتاقش بازی میکردید نمی دونم چی فقط میدونم که بهتون خوش میگذشت که همش می خندیدید بعد از اون هم کم کم راه افتادیم ورفتیم خونه خاله رقیه شام رو اونجا دعوت بودیم خلاصه رفتیم ودور هم بودیم آقای رحمانی با بابایی وعمو اکبر گرم صحبت شد ومن وخاله جون ومامان فاطمه هم باهم گپ میزدیم از شما بچه ها چی بگم که همش میرفتین تو حیاط ومی اومدین اتاق یه جا بند نمیشدین بگذریم خاله هم برای شام قرمه سبزی و خورشت مرغ والو ودون انار درست کرد که خیلی لذت داد (مرسی خاله جون )ودور هم شام خوردیم وبعد از شام هم خاله بامیوه وچای ازمون پذیرایی کرد خلاصه خیلی دور هم خوش گذشت خاله خیلی مهربون وخوش کلامه

منم یه چندتا عکس ازتون انداختم

بعدشم دیگه عمو اکبر گفت که برگردیم آخه صبح باید میرفت سر کار وما هم برگشتیم

روز دهم هم برای شب عمو شیرزاد دعوتمون کرد ماها ومامان مریم اینا وعمو حسن اینا ونازنین جون و...شب هم حاضر شدیم ورفتیم خونه عمو جون همه بودن جمعمون حسابی جمع بود بعدشم برای عمو مهمون اومد عمه گلچهره اینا وعمه گلبهار خلاصه یه دید وبازدید کلی شد عمو جون وخاله نسترن هم برای شام جوجه کباب وبرنج با سالاد وماست دلالی تدارک دیدن که خوش مزه بود وشما دخترام خیلی دوست داشتین آخه عاشق کبابید بعد از شام هم یه محفل گرم با نوازندگی بابا سالار وخوانندگی عمو شیرزاد به راه افتاد که خیلی خوب بود لذت بردیم شما دخترها وپسر عموهاتون هم کم بهتون خوش نگذشت بازی میکردید وگاهی هم شیطنت شما مریم من که با پسر عمو حسن وقت میگذروندی شما نگاری هم که با عمو حسن توپ بازی میکردی خلاصه همچینم بد نبود ما بزرگترها هم برای یادگاری کلی عکس از خودمون انداختیم دیگه ازگذر زمان چیزی نفهمیدیم وقتی به خودمون اومدیم ساعت از 12 گذشته بود وخیلی دیر وقت شد و همه از هم خداحافظی کردیم وبه خونه برگشتیم بابایی هم دوباره رفت ومامان مریم اینا رو رسوند خونشون

روز یازدهم  شما دخملیها همراه بابایی رفتین خونه مامان مریم منم موندم خونه کلی کار داشتم که باید انجام میدادم

روز دوازدهم هم من وشما دخترام موندیم  خونه بابایی رفته بود خونه مامان مریم منم یه آش خوش مزه محلی برای خودمون درست کردم ونوش جان کردیم برای آخر شب هم عمو شیرزاد وخاله نسترن اینا اومدن خونمون منم ازشون با چای وشیرینی ومیوه پذیرایی کردم عمو جون هم که مثل ما عاشق آش محلی هستش برای خودش و خاله نسترن آش ریخت وخوردن تو یه ظرف هم دادم که ببرن آخه عمو خیلی آش دوست داره بعد از یک ساعتی نشستن خداحافظی کردن ورفتن خونشون

روز سیزده بدر هوا خیلی خیلی افتضاح بو بارندگی خیلی شدید وباد و...وما رو تا نزدیکای ظهر خونه نشین کرد قرار شد اگر هوا بد بود همگی بریم خونه مامان مریم ودورهم باشیم که ما هم رفتیم عمه گلچهره اینا وعمو شیرزاداینا وخانم نراقی دوست مامان مریم هم بودن مامان مریم برای ناهار لوبیا پلو درست کرد که خیلی خوش مزه بود ودرهمی ناهار خوردیم بعد از ناهار هم نازنین جون وزن دایی مژگان اینا اومدن و مامان مریم از همه با چای وشیرینی ومیوه پذیرایی کرد بعدشم بابایی وعمو سعید با کیبرد بابا هنر نمایی کردن وخوندن شما دختر ناز مامان مریم جون وطاها جون هم برامون یه دهن خوندین وماهارو دلشاد کردین (قربون صدای دلنشینت برم عــــــــروسک خانم من ) بعدشم بابایی وبقیه رفتن دریا تا کمی دور دور کنن من وشما دخترام با عموشیرزاد اینا ومامان مریم وبابا ممی موندیم خونه آخه هواسرد بود ترسیدم که سرما بخورید شب هم عمو شیرزاد وقتی داشت با خانوادش میرفت خونه ماها رو رسون خونمون آخه شما مریم من باید میخوابیدی تا این صبح سرحال بری مدرسه.

اینم از 13 روز عید که با بارندگی زیاد همراه بود .

مریم ونگار فروانروای قلب مامان

عکس قلب و لب

امیدوارم سالهای سال در کنار هم خوش وخرم باشیم وایام به کاممون باشه براتون در سال جدید بهترین ها رو از خدا آرزو دارم همه فصل زندگیتون بهار دلاتون بهاری هواتون دلنشین لباتون خندون باشه انشااللهبوسبوس

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 13 فروردين 1395 | 21:48 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

سلام مریم مقدس من زلال ترین زلالیها

                                                                            

بازم خاطره دارم برات عزیز دلم

                                                                                  

روز دوشنبه خانمتون پیغام فرستاد که مدرسه  میخواد برای هر کلاسی سفره هفت سین بزاره و برای این کار به همکاری مامانها نیاز داره و ساعت 10:30شروع جشن هستش ومن هم راهی مدرسه شدم مامانها با کمک هم یه میز کوچولو برای شما دخترهای ناز پیش دبستانی چیدن

و بابای ترمه جون هم که تو کار عکاسی وارد بود اومد وازتون عکس انداخت که وقتی چاپ بشه بهمون بده و مامان ستایش جون هم لباس محلی دوخت تا باهاش عکس بندازید واز فرهنگمون هم یادی کنیم و مدرسه هم از دوتا از آقایون که هر سال به عنوان عمو نوروز مردم رو شاد میکنن دعوت کرده تا در جمع دانش آموزان بنوازند وآواز محلی بخونن

اینم عکس هایی که ازت انداختم

 وبعد از عکس وفیلم شما دخترهای ناز از خودتون ومامانها پذیرایی کردین و خانمتون هم به شما یه ماهی قرمز وسبزه هدیه داد

و خانم مدیر هم بهتون این تقویم سال 95 رو به عنوان یادگاری هدیه داده

و برای ایام عید که درس وکلاس رو فراموش نکنید این روجین  و یه کتاب آموزنده هم بهتون دادن  

بعد از تموم شدن جشن هم  همهء دوستات روبوسیدی وعید روپیشاپیش تبریک گفتی وخانومت را سفت بغل کردی ویه کادو ناقابل هم بهش دادی (یه روسری قشنگ )و بعد از خداحافظی اومدیم خونه.

                           

عیدت پیشا پیش مبارک

                   دخـــــــــــــتر عــــــــزیزم

                         

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 اسفند 1394 | 19:29 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

فرشتهفرشتهسلام دخترهای بی نظیر من فرشته های زیبا ومعطر من فرشتهفرشته

بازم مامان براتون خاطره داره اونم از چی از شب تولد بابا ممی که براتون خیلی خیلی عزیز وقابل احترامه

تولدت مبارک بابا ممی

جونم براتون بگه شب تولد بابا ممی همه رفتیم خونشون تا این شب مبارک رو دور هم باشیم عمو شیرزاد اینا وخاله مهری اینا هم بودن قبل از رفتنمون بابایی یه کیک قشنگ خرید وراهی شدیم خلاصه مامان مریم هم یه شام خوش مزه درست کرد وهمگی دور هم شام خوردیم بعد از شام هم یه تولد کوچولوی خودمونی گرفتیم ودور هم شاد بودیم

اینم از کیک تولد بابا ممی که بابایی خریده

بعدشم وقتی ممی شمع ها رو روشن کرد وخواست فوت کنه شما نوه های گلش هم همراهیش کردین

 

ای شیطونا که عشق تولد وفوت کردن شمع رو دارید

بعدشم بابا ممی کیک وبرید وهمگی کادوهامون رو بهش دادیم اما زیبا ترین کادوها رو شما مریم جون وطاها جون دادید می دونی چرا ؟دخترم

واسه این که شما مریم جونم یه نقاشی از حقیقت کشیدی از چیزی که با پدر بزرگت داشتی

خودت رو با پدر بزرگت کشیدی که دست تو دست هم دارید تو حیاط تخم بلدرچین جمع میکنید کاری که بارها با ممی انجام دادی

و براش نوشتی که

بابا ممی تولدت مبارک          دوست دارم وعاشقتم

و یه نقاشی دیگه رو طاها کشیده که اون هم خودش رو با باباممی کشیده

بعد از دادن کادوها همگی با هم عکس انداختیم وبعد هم دور همی کیک وچای خوردیم وگپ زدیم آخر شب هم راهی خونمون شدیم .

محبتمحبتبابا ممی مهربون محبتمحبت

امیدوارم همیشه سالم وسلامت ودر پناه خدا باشی و انشاالله تولد 120 سالگیت

                                                   

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 8 اسفند 1394 | 17:47 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

 محبتسلام دوردونه های من فرشته های خندون مامانمحبت

امروز مامان براتون از ماجرای رفتن به ییلاق وبرف بازی خفنمون براتون می نویسهبوسبوسبوس

12 بهمن ما وخاله سادات اینا برنامه رفتن به خونه ییلاقی خاله صدیقه رو چیدیم وخاله صدیقه هم کلید خونشون رو لطف کرد وداد و گفت هر چه قدر دوست دارید بمونیدجشن

از خونه چی بگم که خیلی با صفا بود یه خونه روستایی با حال با حیاط خیلی بزرگ وبخاری هیزمی و یه ایون مرتفع نرده ای و گربه های دست آموز خلاصه با صفا

نزدیک ظهر حرکت کردیم وساعت 2 رسیدیم به محض رسیدن خونه رو گرم کردیم وناهار آماده کردیم و دور همی نوش جان کردیم مامان فاطمه هم رفت وکلی هیزم از انبار آورد ورو ایون ریخت تا ازش استفاده کنیم دم غروب هم چای و....خوردیم وشما دخترهای ناز مریم ونگار ونرگس جون رفتین تو اتاق بزرگه ومشغول بازی شدین و من وخاله  وبابایی عمو اکبر هم چهارتایی پاسور بازی کردیم مامان فاطمه هم کنار بخاری هیزمی چرت میزد خلاصه خیلی خنده بازار بود تا این که شب بابایی برای شام یه کباب کوبیده مشتی  درست کرد

بعد از شام هم بازم دورهم چای ومیوه خوردیم وپاسور زدیم شما دخترها هم کمی بازی میکردین وکمی هم کارتون نگاه میکردین و گاهی هم کنار ما میشستین و بازی ماهارو نگاه میکردین و گاهی هم کنار بخاری سه تایی جمع میشدین وگرم میشدین

دیگه آخرشب شد ومن وخاله جون شما رو تو اتاق بزرگه خوابوندیم وخودمون شب زنده داری کردیم صبح هم تا ساعت 11 خواب بودیم وبعد از خواب هم دور هم صبحونه خوردیم تخم مرغ ومربا به وپنیر با نون محلی هوا سرد بود اما شما دخترهای ناز ونرگس جون دلتون میخواست که بازی کنید وتو حیاط برید من وخاله هم لباس تنتون کردیم وفرستادیم تو حیاط بابایی هم برای شما مریم جون این پلنگ کوچولو رو گرفت

و کلی باهاش وقت گذروندی بعدشم کمی برف بازی کردید و برای ناهار هم بابایی برامون جوجه کباب درست کرد

بعد از ناهار هم رفتیم جنگل تا اونجا حسابی برف بازی کنیم

اینجا هم بابایی با تفنگش برای شما نگاری پرنده شکار کرده

بعد از کلی برف بازی وقتی سردمون شد بابایی برامون آتیش روشن کرد وچای زغالی درست کرد که تو هوای سرد خیلی خیلی چسبید

بعد از اون هم خاله جون پیشنهاد داد که بریم وآدم برفی درست کنیم شما سه تا دختر زحمت کش من کلی بهمون کمک کردین تا این آدم برفی قشنگ درست بشه

بعد از کلی برف بازی وعکس انداختن و کلی بنفشه چیدن مامان فاطمه و ....رفتیم خونه خاله صدیقه و غروبش کم کم آماده شدیم ووسایلمون رو جمع کردیم وراهی خونه خودمون شدیم

رفتن به سنگده برای بار دوم (20 بهمن)

این بار هم بابایی برامون تدارک جوجه کباب و کوبیده رو دید وبرنامه رفتن به جنگل وبرف بازی رو هم داشتیم اما این بار قبل از رفتن به جنگل من یه قابلمه  آش محلی درست کردم وبردیم جنگل تا توی هوای سرد دور هم بخوریم

بعد از آش خوردن هم شما مریم جون ونگار جونم این بنفشه های قشنگ رو برای مامان چیدین

مرسی دخترهای عزیزم شما خودتون برام گل هستید دیگه گل چرا

بعد از اون هم رفتیم خونه خاله صدیقه وشب رو موندیم صبح بعد از صبحانه راهی خونه هامون شدیم ومن این عکس ها رو تو راه برگشت ازتون انداختم

اینم از ماجرای دوبار رفتنمون توی بهمن ماه به سنگده امیدوارم هر روزتون پر از خاطره های قشنگ باشه و رنگ زندگیتون مثل برف سفید ودرخشان باشه دوستون دارم ومی پرستمتون.

محبتسالارم محبت

Image result for ‫تصاویر قلبهای زیبا و متن های احساسی‬‎

بوسبابای مهربون مریم ونگار بوس

ممنونم به خاطر این روزها وخاطرات قشنگ همهء این لحظه های به یاد ماندنی و شاد رو مدیون مهر ومحبت تو هستیم  من ودخترام خیلی دوست داریم وعــــــــــــــاشقتیم امیدوارم همیشه در پناه خدا سالم وسلامت باشی وسایه شما 120 سال رو سرمون باشه .

Image result for ‫تصاویر قلبهای زیبا و متن های احساسی‬‎

 

 

 

 


 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 | 14:23 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

سلام دخترک دی ماهی من

                                                 

نگارم نگارم تو رو خیلی دوست می دارم   عزیزم نمیدونی با تو من چه حالی دارم

گل دخترم تاج سرم مامان امروز میخواد خاطره شب تولدت رو برات بنویسه                                محبتمحبتمحبت                                                                           جشنجشنجشن

شب تولدت مثل سالهای قبل من وبابایی برنامشو چیدیم ومهمونها رو از روز قبل دعوت کردیم اما این بار مختصر ومفید تولد گرفتیم

مهمونهای شب تولدت  که زحمت کشیدن وتشریف آوردن

مامان فاطمه وآقاجون

مامان مریم وباباممی وعمه گیتی

دایی علی وزن دایی مینا ومرسانا جون

خاله مهری جون

خاله کبی وخاله پروین (دختر دایی های مامان مریم)

خاله فاطی ونگین جون

نازنین جون وفاطمه خانم

دختر دایی زینب

اما متاسفانه جای خاله سادات جون اینا وعمو شیرزاد اینا خالی بود

براشون کار پیش اومد ونتونستن بیان

خلاصه منم یه غذای محلی با مخلفات درست کردم وهمه دور هم شام خوردیم وبعد از شام هم بابا جون با انگشت های هنرمندش برامون نواخت وهمگی شروع به رقصیدن کردن به خصوص شما نگار جون ومریم جون که از بس بالا وپایین پریدین که خیس عرق شدین ولباستون رو از تنتون در آوردین خلاصه کلی رقص محلی و... داشتیم منم کلی فیلم ازتون گرفتم ویادم نبود که ازتون عکس بندازم خلاصه کمی که گذشت بابا جون کیک تولدت رو آورد

اینم کیک دخترم

اینم خود دخترم که از گرما لباساشو در آورده وداره کیکشو میبره

اینجا هم دوتا خواهر در کنار هم

بعدشم بابا ممی شمع رو برات روشن کرد وشما عزیز مامان همراه با خواهر جونت فوت کردین بعدشم همهء ما کادوهامون رو بهت دادیم از اونجایی که ما هر سال تولدت برای شما دوتا خواهر ناز نازی طلا میخریدیم این بار چیزی نمونده بود که براتون بخریم و شما همه چیز داشتین تصمیم گرفتیم برات چیز میزایی که خودت گفتی رو بخریم 

 

                                 

که همون لحظه شما دختر عجول من از بابایی پرسیدی این دیگه چه جوریه وبابایی هم بهت یاد داد وشما هم اینو برامون درست کردی

و اینم از طرف نگین جون سرویس چای خوری وباربی که تو دلش نی نی داره

از طرف باقی مهمونها هم وجه نقد بود که دست همشون درد نکنه خیلی لطف کردن

خلاصه بعد از دادن کادوها منم چای وکیک ومیوه آوردم واز مهمونها پذیرایی کردم بعد از اون هم دوباره بابایی آهنگ نواخت وبازم رقص و شادی تا این که همه انرژیهاشون تحلیل رفت و دست از رقصیدن کشیدن وکم کم راهی خونه هاشون شدن واقعا"شب خوب وپر از شادی بود به هممون خوش گذشت به امید شبهای خوش دیگه .

محبتنگارک من دخترک شیرین زبون ودوست داشتنی من بور بورکم محبت

من وبابا قد تموم عالم دوست دارم وهرگز دست  از دوست داشتنت بر نمیداریم وبی منت تا قیامت حماییت میکنیم تو ومریم بزرگترین گنجینهء عمر ما هستید و تو زندگیمون هیچ جای گزینی ندارید قسم میخورم

                                               

محبتنگارم هستی من محبت

من وبابایی برات بهترین ها رو از خدا طلب میکنیم امید وارم به همهء آرزوهای کوچک وبزرگ وقشنگ زندگیت برسی وهیچ وقت دلت نشکنه

 

               قلب منی نـــــــــــگاری

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 14 دی 1394 | 18:48 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

دختر عزیزو نازنینم

عروسکم قشنگ ودوست داشتنی  من

سلام سلام

امروز مامان میخواد برات از خاطره جشن زیبای یلدا که توی مدرسه برگذار شد بنویسه

روز سه شنبه 1 دی ماه ساعت 10 صبح مدرستون جشن یلدا برگذار کرد که ماجراش اینجوری بود که هر مامانی هر چی که میتونه درست کنه وبا خودش به مدرسه بیاره اکثر مامانها مثل مامان ستایش جون و مهتاب جون ورها جون و...ومن کمی زودتر رفتیم وکلاس و کمی تزیین کردیم ومیز چیدیم

اینم از میز قشنگ جشن یلدای دخترم

و خانم مدیر (ملیحه حاجیان)برامون کمی از سنن یلدا صحبت کرد وبعد هم ازتون عکس وفیلم یادگاری گرفتیم

این روسری قرمز قشنگها رو هم مامان ستایش جون برای همهء بچه های کلاستون درست کرده

اینجا هم همهء بچه های کلاس به همراه خانمتون عکس انداختین (سرکار خانم زهرا قادی پاشا)

بعد از کلی عکس وفیلم خانمتون شمعهای کیک وروشن کرد وهمه با هم فوت کردین وبعد هم شما کوچولوها از مامانها که مهمون شما بودیم پذیرایی کرین و خودتون هم خوش گذروندین شما مرمری خانم به تمام معنا بودی وحسابی از ما پذیرایی کردی حتی برای خواهر کوچولوت هم کلی چیز میز کنار گذاشتی تا موقع رفتن به خونه براش ببریم بعد هم کادو گرفتین خانمتون هم براتون کارت یلدا مبارک درست کرده

وقتی کادو رو باز کردیم توش اینا بود (آینه وبورس وجا نمازی قشنگ )

که جا نماز رو مامان توکتم جون براتون خرید

عزیز دلم مریم من ماه من عمر من

امیدوارم 100 یلدا سالم وسلامت باشی وهیشه لبت خندون ودلت شاد شــــــــــــــــاد باشه

آمــــــــــــــــــــــیــــــــنمحبتمحبتبوس




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 1 دی 1394 | 15:33 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

سلام گلهای باغ زندگیم

عکس متحرک گل وبلاگ 95 جدید

 

مریم ونگار جون جونیم مامان امروز میخواد براتون کلی عکس به یادگار بزاره

امیدوارم در آینده از دیدنشون لذت ببریدبوسبوسبوس

 مریم مامان دوتا از مرواریدهای سفید صدف دهنت با هم افتاده

مامان هم برات گذاشته زیر بالشتت تا فرشته دندون ببره وبرای

شما دخملم هدیه بیاره چشمکچشمک

اینم از عکس های دخترای گل وبلبل من

مــــــــــامـــــــــــــــان عـــــــــــــــــــــــــــــاشقتونه

عشـــــــــــگولک های ناز نازیم

عکس متحرک گل وبلاگ 95 جدید

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 آذر 1394 | 15:8 | نویسنده : زیــنب (مامان) |

سلام عشق و زندگی مریم

سلام قلب و نفس نگار

                             Image result for ‫تصاویر زیبا سازی وبلاگ‬‎

امروز مامان میخواد براتون هدایایی که اخیرا" گرفتین رو به یادگار بذاره

اول از همه هدیه های کوچولویی که از خانمت تو مدرسه گرفتی شروع میکنیم

این پاکن وتراش رو خانمت به خاطر فعالیتت در کلاس بهت هدیه داده

اینم خانم قرآن به خاطر یادگیری چشم گیرت تو حفظ 6 سوره کوتاه قران بهت هدیه داده

اینم هدایای مامان مریم جون برای مریم خانم مامان

این لوازم تحریر وکلی کش مو رو خانم نراقی دوست مامان مریم برای شما مریم جونم  خریده

   

این دفتر نقاشی ومدادرنگی رو هم بابا ممی که عاشقشی برات خریده

این شلوار مخمل ناز رو هم خاله جون برای شما دوتا عروسکای مامان خریده

قهوه ای برای شما نگاری وکله غازی برای شما مرمری

اینم دوتا عروسک موزیکال که عمو اکبر براتون از کربلا گرفته

بازم از طرف مامان مریم برای دخترای نازم

سبز برای نگار و مشکی شرابی برای مریم

و در آخر هم یه هدیه شما دخملی هام به تازگی دریافت کردین از طرف شرکت سک سک

یه جفت پازل سه بعدی ولوح تقدیر

 

و شرکت سک سک شما رو به عنوان همیاران سک سک وارده سایت کرده

دخملیام هدایاتون مبارکتون باشه

                           Image result for ‫تصاویر زیبا سازی وبلاگ‬‎

 

عــــــــــــــــــــــــــاشـــــــــــقتم مــــــــــــــــــریم من

عــــــــــــــــــــــــاشـــــــــــقتم نــــــــــــــــــــگـــار من

                                    Image result for ‫تصاویر زیبا سازی وبلاگ‬‎

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 آذر 1394 | 20:56 | نویسنده : زیــنب (مامان) |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد