نگار جوننگار جون، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره
پیمان مهرمامان وباباپیمان مهرمامان وبابا، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره
مریم جونمریم جون، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

.:♥♥فرشتــه های آســمونی♥♥:.

بعد از مدتها دیدن این وبلاگ و خوندن خاطرات خنده به لبام میاره

رفتن به خونه مامانی وممی

   سلام دخترهای قشنگم عروسک های نازم مریم و  نگارم سلام هوارتا سلام  امروز هم یه روز دیگست با یه خاطره قشنگ دیگه که می خوام براتون عزیزای دلم . ظهر شنبه وقتی بابا جون از سر کار اومد گفت که برای شام مامان مریم دعوتمون کردوگفت چون    ممی یه مدت نتونست بچه هارو ببینه دلش براشون تنگ شده وگفته که برای شب بریم خونشون   شما جیگر مامان خیلی  شدی وگفتی که بریم بابایی خندید  وگفت الان نه شب میریم اول باید یه کم بخوابی تا سرحال باشی شما هم قبول کردی و بعد از خوردن ناهار بالشتت رو گرفتی و  ومنم نگار کوچولو رو    تقریبا"ساعت هفت شب بود که...
2 آبان 1392

عید سعید غدیر

  سلام ناز پری من مریم مامان سفید برفی من نگار مامان   درخشان زندگیم    بازم امروز اومدم تا یه خاطره دیگه رو برات ثبت کنم عزیزای دلم  غروب چهار شنبه من وبابایی یه تصمیمی گرفتیم قرار بر این شد که برای شام بریم خونه مامان فاطمه وشب برای خوابیدن من وشما مریم جون ونگار کوچولو بمونیم تا فرداش که عید غدیر بود آخه عزیزای دل مامان میدونید چرا چون (مامان فاطمه وخاله جون سیده ) هستند خلاصه ما راهی خونه مامان فاطمه شدیم در زدیم مامانی در رو باز کرد سلام کردیم عید رو پیشاپیش تبریک گ فتیم وقتی وارده اتاق شدیم نرگس جون از بال در آورد وکلی ذوق کرد ودستت رو گرفت شما روبرد تا   &n...
2 آبان 1392

عید قربان

 سلام فرشته های  قشنگ وخیلی خیلی عزیزم مخمل خانوم های من      الان که دارم این خاطرهء قشنگ رو براتون می نویسم شما عروسک های  ناز مامان    ودارید خوابهای  طلایی می بینید آخه الان کلهء سحره  خوب عزیزای مامان جونم براتون بگه که روز سه شنبه بعد از اینکه بابایی  از سر کار اومد  گفت که برای شب می خوایم بریم خونه مامان مریم اینا  شام مامانی دعوتمون کرده بود  وشب برای خوابیدن هم قرار شد بمونیم   تا بابایی بتونه برای قربانی کردن  به ممی کمک کنه من هم زودی همهء   کارهامو کردم تا کمی زودتر ب...
24 مهر 1392

جمعهءپر خاطره

سلام دخترهای زیبا ودوست داشتنیم روح وروان مامان آرا م جان ماما ن ( مریم خانم ونگار جون )  الان که دارم این خاطرهء قشنگ و براتون می نویسم شما مریم مامان با خواهر کوچولوت داری خاله بازی میکنی خیلی هم آروم وبی سرو صدا بازی میکنید خوب  مریمم   من  وبابا جون برای هر کار خوبی  که انجام میدی ویا  وقتی به حرفمون گوش میدی  یه قولی  بهت میدیم  یا چیزایی رو که میگی  بابا جون  برات میخره ویا جاهایی که دوست داری می بریمت امروز هم به یکی از قول هامون  عمل کردیم.حوالی ظهر از خواب بیدار شدیم به جای صبحانه  ظهرانه خوردیم وبعد رفتیم دنبال خاله سادات ونرگس جون تا با هم بریم...
19 مهر 1392

خوش مزه بازی های نگار جونم

سلام فندق من روح  وجون و  قلب وعمرم   امروز اومدم از کارایی که تو این سن یاد گرفتی بنویسم عزیز مامان اول از هر چیزی اینو بگم که من فکر   میکنم تو بیشتر از سنت می فهمی چرا؟الان بهت میگم چون وقتی داری کار اشتباهی انجام میدی اگه   من یا بابایی بهت بگیم نگار نه  از انجامش منصرف میشی وبر میگردی  در 8 ماه 2 روز دست دسی رو یاد گرفتی که آبج ی مریم یادت داده    در 8 ماه و 10 روزگی بای بای که خاله سادات یادت داده    در 8 ماه 2 هفتگی ناز  کردن که من یادت دادم عزیزم  د ر8 ماه و 20  روزگی هم ده کردن که بابایی یادت داده تایا...
13 مهر 1392