رفتن به خونه مامانی وممی
سلام دخترهای قشنگم عروسک های نازم مریم و نگارم سلام هوارتا سلام امروز هم یه روز دیگست با یه خاطره قشنگ دیگه که می خوام براتون عزیزای دلم . ظهر شنبه وقتی بابا جون از سر کار اومد گفت که برای شام مامان مریم دعوتمون کردوگفت چون ممی یه مدت نتونست بچه هارو ببینه دلش براشون تنگ شده وگفته که برای شب بریم خونشون شما جیگر مامان خیلی شدی وگفتی که بریم بابایی خندید وگفت الان نه شب میریم اول باید یه کم بخوابی تا سرحال باشی شما هم قبول کردی و بعد از خوردن ناهار بالشتت رو گرفتی و ومنم نگار کوچولو رو تقریبا"ساعت هفت شب بود که...
نویسنده :
زیــنب (مامان)
18:56
عید سعید غدیر
سلام ناز پری من مریم مامان سفید برفی من نگار مامان درخشان زندگیم بازم امروز اومدم تا یه خاطره دیگه رو برات ثبت کنم عزیزای دلم غروب چهار شنبه من وبابایی یه تصمیمی گرفتیم قرار بر این شد که برای شام بریم خونه مامان فاطمه وشب برای خوابیدن من وشما مریم جون ونگار کوچولو بمونیم تا فرداش که عید غدیر بود آخه عزیزای دل مامان میدونید چرا چون (مامان فاطمه وخاله جون سیده ) هستند خلاصه ما راهی خونه مامان فاطمه شدیم در زدیم مامانی در رو باز کرد سلام کردیم عید رو پیشاپیش تبریک گ فتیم وقتی وارده اتاق شدیم نرگس جون از بال در آورد وکلی ذوق کرد ودستت رو گرفت شما روبرد تا &n...
نویسنده :
زیــنب (مامان)
13:32
عید قربان
سلام فرشته های قشنگ وخیلی خیلی عزیزم مخمل خانوم های من الان که دارم این خاطرهء قشنگ رو براتون می نویسم شما عروسک های ناز مامان ودارید خوابهای طلایی می بینید آخه الان کلهء سحره خوب عزیزای مامان جونم براتون بگه که روز سه شنبه بعد از اینکه بابایی از سر کار اومد گفت که برای شب می خوایم بریم خونه مامان مریم اینا شام مامانی دعوتمون کرده بود وشب برای خوابیدن هم قرار شد بمونیم تا بابایی بتونه برای قربانی کردن به ممی کمک کنه من هم زودی همهء کارهامو کردم تا کمی زودتر ب...
نویسنده :
زیــنب (مامان)
13:27
خصوصی برای مریم
جمعهءپر خاطره
سلام دخترهای زیبا ودوست داشتنیم روح وروان مامان آرا م جان ماما ن ( مریم خانم ونگار جون ) الان که دارم این خاطرهء قشنگ و براتون می نویسم شما مریم مامان با خواهر کوچولوت داری خاله بازی میکنی خیلی هم آروم وبی سرو صدا بازی میکنید خوب مریمم من وبابا جون برای هر کار خوبی که انجام میدی ویا وقتی به حرفمون گوش میدی یه قولی بهت میدیم یا چیزایی رو که میگی بابا جون برات میخره ویا جاهایی که دوست داری می بریمت امروز هم به یکی از قول هامون عمل کردیم.حوالی ظهر از خواب بیدار شدیم به جای صبحانه ظهرانه خوردیم وبعد رفتیم دنبال خاله سادات ونرگس جون تا با هم بریم...
نویسنده :
زیــنب (مامان)
12:53
خوش مزه بازی های نگار جونم
سلام فندق من روح وجون و قلب وعمرم امروز اومدم از کارایی که تو این سن یاد گرفتی بنویسم عزیز مامان اول از هر چیزی اینو بگم که من فکر میکنم تو بیشتر از سنت می فهمی چرا؟الان بهت میگم چون وقتی داری کار اشتباهی انجام میدی اگه من یا بابایی بهت بگیم نگار نه از انجامش منصرف میشی وبر میگردی در 8 ماه 2 روز دست دسی رو یاد گرفتی که آبج ی مریم یادت داده در 8 ماه و 10 روزگی بای بای که خاله سادات یادت داده در 8 ماه 2 هفتگی ناز کردن که من یادت دادم عزیزم د ر8 ماه و 20 روزگی هم ده کردن که بابایی یادت داده تایا...
نویسنده :
زیــنب (مامان)
17:08







