نگار جوننگار جون، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره
پیمان مهرمامان وباباپیمان مهرمامان وبابا، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره
مریم جونمریم جون، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

.:♥♥فرشتــه های آســمونی♥♥:.

بعد از مدتها دیدن این وبلاگ و خوندن خاطرات خنده به لبام میاره

ناهار لب رود خونه چه حالی میده

سلام دخملک هام بانمک هام ناز نازک هام امروزم مامانی اومده تا یه خاطره کوتاه و خوب رو براتون بنویسه روز جمعه وقتی بابایی ظهر از سر کار اومد گفت ناهار بریم بیرون آخه هواخیلی خوب بود آفتابی وگرم مثل تابستون  ما هم از خدا مون بود که بریم آخه یه مدتی میشد که یه هوایی عوض نکرده بودیم  زودی آماده شدیم و راهی شدیم بابایی تو راه دوغ ونوشابه خرید و بلاءخره رسیدیم لب رود خونه پل شاهپور بابایی خیلی گرسنش بود به خاطر همین زودی سفره رو پهن کردم ناهار هم بابایی کوبیده زده بود با برنج که از خونه آماده آورده بودیم  همراه با سالاد وماست دلالی ویه پرس هم قرمه سبزی خلاصه ازبس هوا خوب بود اشتهای ما هم  دو برابر شد و...
2 اسفند 1392

روند رشد مریم از بدو تولد تا 3سال و6 ماهگی

سلام جونم عشقم قلبم عمرم روحم زندگیم دختر معصوم مامان     مریم جونم امروز اومدم چند تا عکس برات بذارم از زمان نی نی بودنت تا الان بدو تولد                         زیبا روی من تازه سه تا از بهار زندگیت رو دیدی  امیدوارم 120 بهار زندگیت رو ببینی               دوست دارم دختر مردادی من ...
1 اسفند 1392

ولنتاین

سلام سلام سلام آهای آهای فرشته تو آسمون نوشته             نگار ومریم ما هستن هدیهء خدا هدیه به کی؟به مامان وبابا هورااااااااااااااااااااااااا سلام گل دخترام قند وعسلام امروز هم اومدم تا یه خاطره قشنگ رو ثبت کنم روز ولنتاین بابایی وقتی از سر کار اومداولش با شما نگاری کلی بازی کرد ونازت کرد بغلت کرد وچلوندت و نگاهی مرموز به من انداخت یهو یه اس برام اومد بابایی گفت: اس برات اومده بخون گفتم بعدن می خونم گفت :بخون دیگه منم اسم رو باز کردم از طرف بابایی بود یه متن خیلی عاشقونه ورومانتیک برام فرستاد منم ازش تشکر کردم وبوسیدمش وبعد منو غافل گیر کرد آخه من روز ولنتاین&nbs...
26 بهمن 1392

مریم مهمون کوچولوی ممی ومامان مریمش میشه

سلام یه سلام گرم وصمیمی به خوشگل های مامانی مریم ونگار جونی دخترهای جون جونی     امروز هم اومدم تا یه خاطره قشنگ دیگه رو براتون اینجا به یادگار بذارم ماجرا از اونجا شروع میشه که عمه جون از بیمارستان مرخص شده بود آخه عمه به دلایلی جراحی کرده بود   (عمه خانم بلا به دور ) بعد از این که از بیمارستان به خونه اومد منه مامان به بابایی پیشنهاد کردم   که یه سر به عمه بزنیم ولی بابایی گفت :یه چند روز دیگه می ریم آخه عمه  خیلی عصبی وکلافه بود ودرد زیادی هم داشت از ا ونجایی که شما وروجک ها پر سر وصدا هستین وعمه هم نیاز به آرامش داشت ما روزپنج شنبه یعنی 4 روز بعد رفتیم خونه مامان مریم دیدن عمه گیتی دایی ...
26 بهمن 1392

مریم ونگار مهمون خونه مادر جون نرگس شدن

    سلام دخترهای شیرین   تر از عسل فندق های مامان ناز دونه ها من امروزم یه خاطره دیگه رو براتون می نویسم شب دوشنبه وقتی بابایی از باشگاه اومد یه دوش سر پایی گرفت وهمه زودی آماده شدیم وبه اتفاق مامان فاطمه وآقا جون راهی خونه مادر جون نرگس شدیم تو راه بابایی یه جعبه شیرنی خرید که دست خالی نرفته باشیم آخه تازه از سفر حج اومده بودن (زیارتشون قبول ) و برای شب کلی مهمون دعوت کرده بودن که ما هم جزء مهمونهاش بودیم وقتی رسیدیم خاله جون جلو در منتظر شما عسل خانما بود بعد از سلام واحوال پرسی وارد اتاق شدیم واو چقدر شلوغ بود مامانی از خجالت سرخ شده بود شما مریم به محض ورود سراغ نرگس رو گرفتی وبا دختر خاله کو...
16 بهمن 1392

نگار شیطون بلا

سلام سلام صد تا سلام هزارو سیصد تا سلام دخترم                                                  ای گل یاس مامان امروز اومدم تاچند تا عکس از کار های هر روزت برات ثبت کنم  مثلا"این عکس که نشون میده شما علاقه زیادی به تاب سواری داری البته از 6 ماهگی خودت به تنهایی رو تاب میشستی بدون کمر بند و از تاب سواری نهایت لذت رو می بری و این عکست که رو سه چرخه نشستی اگه ...
13 بهمن 1392

آخ جون برف بازی

  سلام هلو های مامان دخترهای خواستنیم گل های دوست داشتنیم      امروز هم اومدم تا  یه خاطره خوش دیگه رو براتون بنویسم  روز پنج شنبه هوا خیلی خیلی سرد شده بود تا روز جمعه این سرما طاقت فرسا ادامه داشت تا اینکه ظهر جمعه از آسمون دونه های برف سرازیر شد من وبابایی به شما مریم خانم گفتیم دوست داری برف بازی کنی شما فریاد زدی آخ جون برف بازی بعدش هم من شما ونگار مامان رو آماده رفتن کردم به کجا ؟به سمت زیراب راه افتادیم هوالی شیرگاه که رسیدیم ترافیک خیلی سنگین شد وما فقط تونستیم تا آخرهای شیرگاه بریم وقتی به دشت های کناره نزدیک شدیم بابایی زده کنار اول...
11 بهمن 1392