نگار جوننگار جون، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره
پیمان مهرمامان وباباپیمان مهرمامان وبابا، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره
مریم جونمریم جون، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

.:♥♥فرشتــه های آســمونی♥♥:.

بعد از مدتها دیدن این وبلاگ و خوندن خاطرات خنده به لبام میاره

یادگاری های مریم

                         مریم جون وبلاگ می نویسه دااذئاطزکهالبذریسهغفلدونمنمزدیتبموولرسلانکلفنتمبیاتنخهمنتزتیزیزیززینممککک                                          اینم نقاشی های مریم در تاریخ 10/4/1391 ساعت 8:30مغرب با مداد شمعی نقاشی کرد           &nb...
10 بهمن 1392

10مروارد سفید

سلام جوجه طلایی مامان دختر ناز نازی من   خبر خبر  چه خبری؟   الان میگم چند روزی بود که شما جوجه کوچولو مامان رو دنده لج افتاده بودی ومامانی رو خیلی اذیت کردی اولش مامانی ترسید آخه فکر کردم که نکنه داری مریض میشی اما خدا رو شکر از این خبرا نبودبعد با خودم فکر کردم که شاید لج دندون در اوردن باشه وقتی  انگشت به لثت کشیدم  خبری نبود فقط لثه نرم دخترم سفید شده بود تا این که دیروز وقتی بابا جون از باشگاه اومد مثل همیشه شروع کرد به بازی وشادی با شما وروجک ها وقتی که شما نگار از بازی با بابایی می خندیدی ولذت می بردی بابا سالار متوجه دو تا مروارید سفید رو ...
10 بهمن 1392

اولین جمعه ماه بهمن ودور هم نشینی

    سلام گل برگ های گلم  شیشهءعمر مامان دخترهای خوشگلم   امروز هم اومدم تا خاطره یه شب کوتاه ولی پر ماجرا رو برای شما فرشته های آسمونیم بنویسم آره عزیز های دلم جمعه مامان مریم برای شام دعوتمون کرد آخه عمو شیرزاد اینا با وروجک هاش اومده بودن خونه مامانی بعد از ظهر وقتی بابایی از سر کار اومد ناهار خوردیم و من شما دخمل های نازم رو کردم که اگه بخوابید وحسابی استراحت کنید برای شب میریم خونه مامان مریم شما دختر نازم مریم خانم که عشق ممی هستی زودی بالشت وپتوی عروسکیت رو آوردی ولالا کردی منم به نگار کوچولو جی جی دادم وخوابوندمش بعد از دو ساعتی استراحت همه از خواب بیدار شدیم وآمادهرفتن  شدیم وراه افتادیم ...
4 بهمن 1392

شیرین کاری های نگار قند عسل

سلام گل دخترم قند عسلم   ♥♥   نگارم عشق ماندگارم دارو ندارم گل رو زگارم پاییز وبهارم مونس ویارم وای از عشق تو نگارم ♥♥ امروز اومدم از کارهای قشنگت برات بنویسم اول از همه بایدبگم شما عزیز مامان خاله بازی خیلی دوست داری وهمیشه سر عروسک اون نینا دعواست بین تو ومریم واینکه از آجر چینی  ودوچرخه سواری هم خیلی خوشت میاد    هم دوست داری حتی گاهی اون قدر تاب سواری میکنی که رو تاب خوابت میبره  دیشب بابایی وقتی از باشگاه اومد کمی با تو ومریم بازی کرد اونم چی اسب سواری که شما اصلا"بی خیال این بازی نمیشی و از ش سیر هم نمیشی بابایی هم مج...
2 بهمن 1392

آخرین جمعه ماه دی

♥♥ سلام دخترهای عزیزم نفس های من گل های یاس من  ♥♥ ♥♥♥ مریم من نگار من همهءاحساس مامان  ♥♥♥ امروز هم اومدم تا یه خاطره خوب دیگه  برای شما پری چهره هام  ثبت کنم کوتاهه اما قشنگ ماجرا از اونجا شروع میشه که سمیرا یعنی برادر زاده من دخترش به دنیا اومده مامانی خیلی وقت بود که می خواست با شما وروجک ها بره ویه سری به نی نی کوچولو بزنه اما هر بار یه ماجرایی پیش می اومد ونمی شد که بریم اما بعد از ظهر جمعه وقتی بابایی از سر کار اومد مامانی به بابایی گفت حوصله داری یه سر بریم خونه سمیرا بابایی هم گفت آره کاری که ندارم هر و...
27 دی 1392

عکس های درهم از وروجکهای مامان

اینم چند تا عکس از 3 سالگی مریم توی آتلیه           ببخشید عزیز دلم که عکسات تار شده آخه از رو عکس مامانی عکس انداخت   اینم مریم خانم که با عی نک عمه گیتی عکس انداخته   مریم دزد دریایی میشود   دالی پیدات کردم اونم تو کمد لباس   الهی قربون چشمای مثل آهوت برم گل یاسم اینم عکس های مریم ونگار که مامانی براش یه قاب خوشگل انتخاب کرده این مریم خانمه که عاشق خواهر کوچولوشه   اینم وروجک مامان که خودشو زیر میز جا کرده ای شیطون بلای   گلهای یاس زندگیم بی نهایت دوستون دارم هوارت...
24 دی 1392

تولد یک سالگی نگار گل همیشه بهار

سلام دختر کوچولوی من نفسم  عمرم  وجودم عسلم  همهء دارو ندار من گل روزگار من  نگارم  تولد تولد تولدت مبارک                                                                            تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا وجود پاکت اومد تو جمع و خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این روز و تو این ماه از آسمون فرستاد خدا ۱ ماه زیبا تولدت مبارک     نگار مامان وبابا ...
14 دی 1392

مهمونی خونه عمه گلبهار

مخملکهای ناز نازیم عروسکهای جون جونیم سلام سلام هزارتا سلام     امروز هم اومدم تا یه خاطره خوب دیگه رو براتون بنویسم صبح پنج شنبه عمه گلبهار یعنی عمهءبابایی به بابا سالار زنگ زد وبرای شام دعوتمون کرد خونشون بابایی هم به ما گفت که برای شب خونه عمه گلبهاریم از همه بیشتر شما مریم خانوم      شدی وگفتی امیر حسین هم هست منم بهت جواب دادم آره دختره گلم آخه امیر حسین پسر عمه گلبهاره شما هم از اون     نازت واداهای لوست   رو برام رو کردی خلاصه بعد از ظهر که بابایی از خرید اومد من زودی کارامو انجام دادم وشما دخترها ی نازو قشنگم رو برای رفتن آماده کردم ساعت کمی از 8گذشته بود که عمو مس...
5 دی 1392

اربعین حسینی

 سلام عزیز تر از جان من مریم من نگار من گلهای باغ بهشتم    امروزهم اومدم تا خاطره یه روز دیگه از روزا ی خوب خدا رو براتون بنویسم از کجا شروع کنم اهان روز   اربعین وقتی بابایی از سر کار به خونه اومد زودی ناهارمون رو خوردیم ومن شما دخملامو آماده رفتن به خونه خاله سادات کردم آخه من وخاله جون هر سال روز اربعین آش نذری میپزیم   ولی قبل از رفتن یه سر خونه آقا جون اینا رفتیم وآقا جون رو هم با خودمون بردیم وقتی رسیدیم خونهء خاله خاله جون خیلی عاشقانه بغلتون کرد وتند وتند میبوسیدتون آخه خیلی وقت بود که شما ها رو ندیده بود خلاصه خودش هم همهء کارارو کرده بود وآش آماده بود اونم یه آش خیلی خیلی خوش مزه وخوش رنگ ورو...
2 دی 1392