پنجمین روز عید
سلام ای عزیز تر از جون من مریم دین من نگار ایمون من بازم امروز یه خاطره دیگه براتون دارم آره دخترای من روز پنجم عید ما از فرط خستگی تا ظهر خواب بودیم بعد از ظهر که از خواب بیدار شدیم بعد از صرف غذا همون صبحانه ناهاری بابایی یه دستی به سرو روی ماشینش کشید وزودتر از ساعت همیشگیش به باشگاه رفت تا زودتر برگرده چون برای شب شام مهمونه خاله مهری بودیم منم تا وقت داشتم یه دستی به خونه کشیدم وکمی مرتبش کردم آخه از دست شما وروجکا مگه میشه خونه مرتب بمونه بعدشم نوبتی شما دخملی هارو آماده کردم لباس تنتون کردم وموهاتون رو شونه کردم وکمی هم عطر بهتون مالوندم وبعدشم خودم حاضر شدم و...
نویسنده :
زیــنب (مامان)
16:11











