سنبله رود
سلام کپل مپلای مامان جوجه کاکلی های من دردتون به جونم روح مامان مریم ونگار دخترهای نازمن
امروز مامان اومده تا یه خاطره کوتاه ولی قشنگ رو براتون تو صندوقچه خاطرات به یادگار بزاره
روز جمعه مثل همهءجمعه های دیگه برای گردش رفتیم بیرون اما این بار به سنبله رود رفتیم که تا حالا نرفته بودیم مامان فاطمه هم با ما اومده بود جای قشنگی بود یه طرف جنگل یه طرف هم آب وقتی رسیده بودیم بابایی یه چای زغالی برامون دم کرد وبعدشم ناهار خوردیم وبعد از کمی هم تنقلاتی رو که بابایی خریده بود رو نوش جان کردیم ویه گشتی هم تو جنگل زدیم که یه هو این سگه قهوه ای رودیدیم

که دنبال بابایی وشما مریم خانم راه افتاد ومی خواست شما رو لیس بزنه اما بابایی کیشش داد ورفت بعدشم رفتیم لب آب اما قبلش شما وروجکا تاب بازی کردین وچندتا عکس انداختین



بعد از کمی گشتن دیگه هوا رو به تاریکی آورد وما هم راهمون دور بود بنابراین برگشتیم خونه اینم از یه خاطره کوتاه برای شما عروسکا .





سنبله رود
