نگار جوننگار جون، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره
پیمان مهرمامان وباباپیمان مهرمامان وبابا، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره
مریم جونمریم جون، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

.:♥♥فرشتــه های آســمونی♥♥:.

بعد از مدتها دیدن این وبلاگ و خوندن خاطرات خنده به لبام میاره

برای دوستان وبلاگیم

سلام دوستای خوبم چند روز پیش داشتم سایتی رو می خوندم که این مطلبش نظرم رو جلب کردگفتم شما هم بخونید فواید بوسه برای کودکان   تماس نزدیک لب، دهان و بینی و افزایش احتمال انتقال آلودگی ها و عوامل بیماری زا و شیوع بیماری هایی مانند آنفلوانزای خوکی، برخی والدین را درمورد بوسیدن زیاد فرزندشان دچار تردید کرده است. در حالی که بوسیدن می تواند فواید بسیار زیادی داشته باشد. مطالعه های جدید نشان داده فواید بهداشتی بوسیدن کودکان (مخصوصا توسط مادر) بر سلامت آنها در سال های آینده نیز تاثیرگذار است.   بررسی ها نشان داده مهر و محبت و بوسه های مادرانه هورمون های استرس کودک را کاهش می دهد و مادرهای مهربانی که فرزندشان را زیاد م...
7 اسفند 1392

دخترم چقدر ناز داره

سلام سلام همگی سلام مرمری سلام عسلی سلام   امروز اومدم یه چند تایی برات عکس به یادگار بزارم که هر عکست برای خودش ماجراها داره مثلا"این این عکست رو ببین شما رفتی یه پارچه تور آوردی وبهم گفتی :مامان منو عروس کن مامان :باشه بیا مریم :بابا هم داماد بشه مامان:نمیشه عزیزم سالار بابات مریم :جیغ میشه اینجا هم شما با نرگس در حال بازی دزد وپلیس بودی نرگس  دزد بود وشما پلیس وقتی دستگیرش کردی خواستی با تفنگ بکشیش اینجا شما مرمری همش میگفتی مامان مثلا"رفتیم آتلیه از من عکس بگیر منم چند تایی پشت هم ازت عکس انداختم که این از همش ...
4 اسفند 1392

مریم ومامان مریمش رفتن دد

سلام فرشته خانم مامان امروز اومدم برات یه خاطره کوتاه بنویسم بعد از ظهر  شنبه یعنی فردای روزی که شما پیش مامان مریمت مونده بودی مامانی شما دختر ناز نازیم رو برده بود پارک تا کمی سر سره وتاب بازی کنی واز اونجایی که هوا سرد شده بود زیاد تو پارک نموندین وبعد از پارک با ماما مریم رفتین یه گشتی تو بازار زدین و مامان مریم هم برات این کتاب قصه جالب واین سیدی کارتون پلنگ صورتی واین کارتون تام وجری رو برات خریده و بعد از این که دوتایی کمی خوش گذروندین مامانی شما رو به خونمون رسوند (دست درد نکنه ) مامان مریم جون اینم یه خاطره کوتاه ولی خوش برای مریم عزیزم .   ...
3 اسفند 1392

بیان شیرین نگار ملوس

      سلام کوچول موچولوی مامان دختر دی ماهی من   امروز اومدم تا کلمه های که تو این سن می تونی ادا کنی رو برات ثبت کنم (تو سن یک سال و46 روزگی ) با با (بابا ) ما ما (مامان) ملی (مریم) ده (زدن) باش (باشه) دس (دست زدن ) پیش پیش (بخواب) تاتا (تاب ) جیج (جوجه) آب (از بار اولی که خواستی این کلمه رو بگی درست تلفظ کردی همون آب گفتی) آم (غذا) بید (بده) نه (نه) با بای (خداحافظی کردن) مم (ممی) الو (الو) ایس (ایش) بله (بله) وقتی می خوام جوراب پات کنم پاتو می گیری بالا و هی میگی دد اینم چند تا عکس از شیرین زبون مامان   وای وای کشو آبجی مریم رو ریختی بهم ...
3 اسفند 1392

ناهار لب رود خونه چه حالی میده

سلام دخملک هام بانمک هام ناز نازک هام امروزم مامانی اومده تا یه خاطره کوتاه و خوب رو براتون بنویسه روز جمعه وقتی بابایی ظهر از سر کار اومد گفت ناهار بریم بیرون آخه هواخیلی خوب بود آفتابی وگرم مثل تابستون  ما هم از خدا مون بود که بریم آخه یه مدتی میشد که یه هوایی عوض نکرده بودیم  زودی آماده شدیم و راهی شدیم بابایی تو راه دوغ ونوشابه خرید و بلاءخره رسیدیم لب رود خونه پل شاهپور بابایی خیلی گرسنش بود به خاطر همین زودی سفره رو پهن کردم ناهار هم بابایی کوبیده زده بود با برنج که از خونه آماده آورده بودیم  همراه با سالاد وماست دلالی ویه پرس هم قرمه سبزی خلاصه ازبس هوا خوب بود اشتهای ما هم  دو برابر شد و...
2 اسفند 1392

روند رشد مریم از بدو تولد تا 3سال و6 ماهگی

سلام جونم عشقم قلبم عمرم روحم زندگیم دختر معصوم مامان     مریم جونم امروز اومدم چند تا عکس برات بذارم از زمان نی نی بودنت تا الان بدو تولد                         زیبا روی من تازه سه تا از بهار زندگیت رو دیدی  امیدوارم 120 بهار زندگیت رو ببینی               دوست دارم دختر مردادی من ...
1 اسفند 1392

ولنتاین

سلام سلام سلام آهای آهای فرشته تو آسمون نوشته             نگار ومریم ما هستن هدیهء خدا هدیه به کی؟به مامان وبابا هورااااااااااااااااااااااااا سلام گل دخترام قند وعسلام امروز هم اومدم تا یه خاطره قشنگ رو ثبت کنم روز ولنتاین بابایی وقتی از سر کار اومداولش با شما نگاری کلی بازی کرد ونازت کرد بغلت کرد وچلوندت و نگاهی مرموز به من انداخت یهو یه اس برام اومد بابایی گفت: اس برات اومده بخون گفتم بعدن می خونم گفت :بخون دیگه منم اسم رو باز کردم از طرف بابایی بود یه متن خیلی عاشقونه ورومانتیک برام فرستاد منم ازش تشکر کردم وبوسیدمش وبعد منو غافل گیر کرد آخه من روز ولنتاین&nbs...
26 بهمن 1392

مریم مهمون کوچولوی ممی ومامان مریمش میشه

سلام یه سلام گرم وصمیمی به خوشگل های مامانی مریم ونگار جونی دخترهای جون جونی     امروز هم اومدم تا یه خاطره قشنگ دیگه رو براتون اینجا به یادگار بذارم ماجرا از اونجا شروع میشه که عمه جون از بیمارستان مرخص شده بود آخه عمه به دلایلی جراحی کرده بود   (عمه خانم بلا به دور ) بعد از این که از بیمارستان به خونه اومد منه مامان به بابایی پیشنهاد کردم   که یه سر به عمه بزنیم ولی بابایی گفت :یه چند روز دیگه می ریم آخه عمه  خیلی عصبی وکلافه بود ودرد زیادی هم داشت از ا ونجایی که شما وروجک ها پر سر وصدا هستین وعمه هم نیاز به آرامش داشت ما روزپنج شنبه یعنی 4 روز بعد رفتیم خونه مامان مریم دیدن عمه گیتی دایی ...
26 بهمن 1392

مریم ونگار مهمون خونه مادر جون نرگس شدن

    سلام دخترهای شیرین   تر از عسل فندق های مامان ناز دونه ها من امروزم یه خاطره دیگه رو براتون می نویسم شب دوشنبه وقتی بابایی از باشگاه اومد یه دوش سر پایی گرفت وهمه زودی آماده شدیم وبه اتفاق مامان فاطمه وآقا جون راهی خونه مادر جون نرگس شدیم تو راه بابایی یه جعبه شیرنی خرید که دست خالی نرفته باشیم آخه تازه از سفر حج اومده بودن (زیارتشون قبول ) و برای شب کلی مهمون دعوت کرده بودن که ما هم جزء مهمونهاش بودیم وقتی رسیدیم خاله جون جلو در منتظر شما عسل خانما بود بعد از سلام واحوال پرسی وارد اتاق شدیم واو چقدر شلوغ بود مامانی از خجالت سرخ شده بود شما مریم به محض ورود سراغ نرگس رو گرفتی وبا دختر خاله کو...
16 بهمن 1392