نگار جوننگار جون، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره
پیمان مهرمامان وباباپیمان مهرمامان وبابا، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
مریم جونمریم جون، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره

.:♥♥فرشتــه های آســمونی♥♥:.

بعد از مدتها دیدن این وبلاگ و خوندن خاطرات خنده به لبام میاره

روز ششم عید

   سلام گل نمکی مریمکی  نگارکی با نمکی اصلا"گوله نمکین            امروز هم اومدم با یه خاطره دیگه روز ششم عید من وخاله سادات برنامه ریزی کردیم که یه روزه خونه همهء دایی ها وخاله هامون  بریم بنابر این از نزدیک به دور نوبتی خونه همشون سر زدیم اول خونه خاله زهرا رفتیم که خالهء مامان هستش وقتی رسیدیم خاله جون کلی شما مریمی رو نازت کرد وگفت که مریم چقدر بزرگ وخانم شده وماچت کرد بعدشم شما نگاری رو ماچید که داشت صدات در می اومد که من زودی ساکتت کردم آخه شما نگاری یه کم مامان شناسی وکمتر با بقیه اوخت میشی بعدشم ازم...
6 فروردين 1393

پنجمین روز عید

سلام ای عزیز تر از جون من مریم دین من نگار ایمون من       بازم امروز یه خاطره دیگه براتون دارم آره دخترای من روز پنجم عید ما از فرط خستگی تا ظهر خواب بودیم بعد از ظهر که از خواب بیدار شدیم بعد از صرف غذا همون صبحانه ناهاری بابایی یه دستی به سرو روی ماشینش کشید وزودتر از ساعت همیشگیش به باشگاه رفت تا زودتر برگرده چون برای شب شام مهمونه خاله مهری بودیم منم تا وقت داشتم یه دستی به خونه کشیدم وکمی  مرتبش کردم آخه از دست شما وروجکا مگه میشه خونه مرتب بمونه بعدشم نوبتی شما دخملی هارو آماده کردم لباس تنتون کردم وموهاتون رو شونه کردم وکمی هم عطر بهتون مالوندم وبعدشم خودم حاضر شدم و...
5 فروردين 1393

سومین روز عید

سلام عرو سک فرنگی من مریمی ونگاری من امروز هم مامان می خواد خاطره روز سوم عید رو براتون بنویسه روز سوم ما تا ظهر خونمون بودیم وجایی نرفتیم اما برای بعد از ظهر به اتفاق آقاجون اینا راهی خونه خاله سادات شدیم آخه خاله جون برای شام دعوتمون کرد وقتی که رسیدیم خونشون نرگس شیطون بلا اومد جلو در وشروع که به سروصدا وهمش داد میزد مریم مریم می کرد وقتی هم که دیدتت انگار قرن هاست که همو ندیدید خلاصه بازم ماچ ماچ وعید رو به هم تبریک گفتیم ونشستیم وخاله جون ازمون پذیرایی مفصلی کرد ودور هم گل گفتیم وگل شنفتیم و شما سه تا دختر ناز مثل خانما با هم مشغول بازی شدین وبعد از مدتی هم خاله جون بساط شام رو آماده کرد ...
3 فروردين 1393

عید نوروز مبارک

چهار دعای برتر لحظه تحویل سال    اول دعا برای ظهور آن بی مثال   دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال سوم رسیدن ما به قله های کمال   چهارم تمام جیب ها پر از پول ، اما حلال . . .   خــــدایا ! تقدیر خوبان را در بهــــار سبز و خرم ، آنگونه زیبا بنویس که جز لبخند آنها،چیز دیگری نبینم "ســــال نو مبارک" ...
1 فروردين 1393

شب تحویل سال تا اولین روز و شب عید

سلام دخترهای ناز نازی مامان عیدتون مبارک صد سال به این سال ها امروز هم مامان اومده تا از عید قشنگ دخترام یعنی نوروز 93 براتون بنویسه جونم براتون بگه بعد از اینکه من وبابایی به اتفاق شما فندق های مامان خرید مرید عیدمون رو تموم کردیم ناهار همون روز یعنی ظهر پنج شنبه رفتیم خونه مامان فاطمه چون مامان وقت نمی کرد ناهار درست کنه مامان فاطمه زحمت کشید وبرامون ناهار درست کردبعد از صرف ناهار زودی اومدیم خونه ومنه مامان زودی شما وروجکا رو بردم حموم وحسابی شستمتون وبعد هم با کمک شما خوشگلا وبابایی سفره هفت سین رو چیدیم اینم سفره هفت سین ما که اول رو میز وسط اتاق چیده بودیم اما از صدقه سری نگار که سفرمون رو بهم ریخت وما هم ا...
1 فروردين 1393

چهار شنبه سوری

سلام ای قشنگ ترین پریا فرشته های زیبا مریم ونگار ببخشید از این که دیر اومدم تا وبت رو آپ کنم آخه مامانی دم عید سرش خیلی شلوغ بود امروز هم مامان اومده تا خاطره چهار شنبه آخر سال رو براتون بنویسه تو شمال رسم بر این که چهار شنبه آخر سال رو آش چهل گیاه میپزن و بیشترین گیاهی هم که توش میریزن گزنه هستش که به آش گزنه هم معروف به خاطر همین رسم ورسوم من وخاله سادات ومامان فاطمه تو خونه مامان فاطمه یه آش مشتی وخوش مزه پختیم بعد این که آش جا افتاد  همه دور هم نشستیم ونوش جان کردیم شما مریم خانم ونگار کوچولو و نرگس ریزه میزه هم توی حیاط سرسبز وقشنگ مامانی  مشغول بازی شدین وکلی هم خوش گذروندین خدا هم دوستون داشت ویه هوای خوب وآف...
28 اسفند 1392

عکس های آتلیه نگار

  سلام گل روزگارم سلام گل همیشه بهارم          امروز اومدم تا برات عکس های 1سالگی رو که خانم خانما   تو آتلیه انداختی به یادگار بزارم اگه بدونی که چه بلایی به سرم آوردی   مامان بگذریم می دونی چرا همه جا تو دستت توپ داری آخه نمی خواستی عکس بندازی وهمش گریه می کردی وفقط با توپ ساکت می شدی و اگه از دستت می گرفتم تا عکسات تکراری نشه جیغ بنفش ول میدادی در آخر هم این عکس دونفره که با آبجی مریمت انداختی الهی قربون شکل ماهتون برم دختر های قشنگم که مثل الماس می درخشین ...
21 اسفند 1392

کتاب قصه های مریم

سلام سلام فرشتهءمن مرمری من دختری من امروز مامانی اومده تا کتاب قصه هات رو برات به یادگار بزاره        مریم جونم عاشق قصه های متنوع هستش  واینا هم کتاب قصه های جور وا جور مریم خانم بود. ...
21 اسفند 1392

آخ جون خرید بازم آخ جون تولد

سلام موش موشی ها فسقلی ها ای گل های باغ زندگیم امروز مامان اومده تا براتون یه خاطره دیگه رو به ثبت برسونه روز جمعه وقت بابایی از سر کار اومد ناهارمون رو خوردیم ومن شما وروجک هامو زودی آماده رفتن به خونه ممی کردم آخه از چند روز قبل برای خرید روز جمعه بر نامه ریزی کرده بودیم و قرار شده بود تا عمو شیر زاد اینا هم بیان تا به اتفاق خاله نسترن به خرید بریم وقتی رسیدیم خونه بابا ممی بعد از سلام و واحوال پرسی من وشما مرمری وخاله نسترن وطاها وعمه گیتی ومامان مریم قرار شد بریم به بازار ترکمن ها ونگار کوچولوی مامان شما هم قرار شد بمونی پیش ممی بابا سالار هم پیشت موند خلاصه مامان مریم به آژانس وراهی بازار شدیم تو بازار اولین خرید ...
16 اسفند 1392