ماجرای اربعین حسینی
سلام دوردونه های من ناز دونه های من قشنگ ترین قشنگای من امروزم یه روز دیگه از روزای قشنگ خداست که پر شده از یه ماجرای قشنگ از اونجایی که نظر هر سال من وخاله سادات اینه که تا زنده ایم روز اربعین حسینی اگه خدا بخواد وقبول کنه آش نظری بپزیم بنا بر این ما حوالی ظهر که یه روز گرم وآفتابی بود رفتیم خونه مامان فاطمه تا با خاله اینا وزن دایی مینا ومامان فاطمه دور هم آش بپزیم سمانه خانم هم بود وقتی رسیدیم خاله جون زحمت کشیده بود و بلشن آش رو بار گذاشته بود وبعد از ناهار حسا...
نویسنده :
زیــنب (مامان)
23:16









