نگار جوننگار جون، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره
پیمان مهرمامان وباباپیمان مهرمامان وبابا، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
مریم جونمریم جون، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره

.:♥♥فرشتــه های آســمونی♥♥:.

بعد از مدتها دیدن این وبلاگ و خوندن خاطرات خنده به لبام میاره

نوروز 1395

1395/1/13 21:48
702 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام هزار تا سلام به مریم ونگار عزیزتر از جونم

زیباترین عکسهای متحرک,متن متحرک تبریک عید نوروز,تصاویر متحرک سال نو,صاویر متحرک نوروز 94,تصاویر متحرک تبریک سال نو,تصاویر متحرک سال نو,تصاویر متحرک نوروز                 

سال نو مبارک                      نوروزتون پیروز هر روزتون نوروز

                  زیباساز                    

عزیز دل مامان مریم جون ونگار جونم امروز میخوام از خاطرات قشنگ ایام عید براتون بنویسم

خیلی خوشحالم که یه سال   دیگه رو همهء خوانواده کنار هم خوش وخرم سپری کردیم وسال نو رو با هم شروع میکنیم

من به خاطر این روزها وسال ها خدا رو هزار بار شاکرم

روز جمعه وقتی صبح از خواب بیدار شدیم دور هم صبحونه خوردیم و حدود ساعت 10چهارتاییمون راهی بازار شدیم وماهی قرمز ومیوه و.....خریدیم وزودی برگشتیم خونه تا کمی از کارهای عقب موندم رو انجام بدم بعد از اذان مغرب هم 3 تاییمون یعنی من وشمامریم جون ونگاری سفره هفت سین رو چیدیم

اینم سبزه وماهی قرمز که شما مریمی توی تنگ ماهی رنگ سبز ریختی تا آب تنگ رنگی وقشنگ بشه

و اینم از سفره هفت سین مون که با کمک دخملی های نازم چیدیم (مرسی عـــــــــــروسکام)

و بعد از چیدن سفره رفتم وبرای شب سبزی پلو و ماهی درست کردم وشام رو با هم خوردیم وشب زودتر از شبهای قبل خوابوندمتون تا صبح برای تحویل سال بیدار شید اما صبح نزدیک بود خواب بمونم ساعت 7:45 دقیقه بیدارشدم و زودی آب وقران جلو در گذاشتم و بابایی رو بیدار کردم دیگه نشد شما دخترکام رو بیدار کنم وقتی سال تحویل شد بابایی هم مارمر امسالمون شد ودوتایی کنار سفره هفت سین نشستیم ومنم قرآن رو باز کردم وسوره حمد خوندم وبابایی هم به قران پول هدیه کرد وبعد هم دوباره یه ساعتی خوابیدیم وقتی بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه سر ظهر راهی خونه مامان فاطمه شدیم تا ناهار رو با هم ودر کنار هم باشیم آخه خاله سادات اینا هم قرارشد بیان اما دایی علی با خانوادش برای تحویل سال مشهد بود خلاصه رفتیم وسلام وبوس بوس وتبریک سال ونو ...

آقا جون ومامان فاطمه دور شما نوه های گلشون میگشتن آخه سال نو در کنار نوه ها وبچه ها حس خوبی داره وبعدشم هر دوتاشون به شماها نوه های گل ونرگس جون عیدی دادن وبعدشم که وروجکای مامان مشغول بازی وشیطنت شدن مامان فاطمه هم ازمون کلی پذیرایی کرد من وخاله جون هم برای مرسانا آش پشت پا درست کردیم وپخش کردیم بعد از اون هم دور همی ناهار خوردیم بعد از ظهر هم خاله گلی وبچه هاش اومدن خونه آفا جون و دور هم گل گفتیم وگل شنفتیم  غروب هم خداحافظی کردیم وراهی خونه مامان مریم شدیم آخه قرارشد برای شب خاله مهری اینا هم بیان خلاصه همه دور هم جمع شدیم اما عموشیراد اینا نبودن رفته بودن مسافرت فقط طاها جون بودمامان مریم یه شام خوش مزه برامون درست کرد ودور هم غذا خوردیم وبعد از غذا هم با آجیل وچای ومیوه ازمون پذیرایی کرد خدا رو شکر شما دختر عمو وپسر عمو با هم کنار اومدین وکلی بازی کردین وکاری با ما هم نداشتین بعدش   عکس انداختیم وخوش گذروندیم و تا دیر وقت بودیم و بعد  هرکدوم راهی خونه هامون شدیم

روز دوم وسوم عید رو جایی نرفتیم آخه هوا خیلی سرد بود وبارندگی شدیدی هم داشت خلاصه خونه موندیم

روز چهارم عید رو ناهار خونه خاله جون دعوت بودیم که دایی علی اینا از مشهد برگشته بودن وتونستیم دور هم باشیم مامان فاطمه وآفاجون هم بودن خاله برای ناهار فسنجون ومرغ شکم پر درست کرده بود وبعد از غذا هم شما وروجکا ونرگس جون رفتین تو اتاق نرگس وبا هم گرم بازی شدید گاهی هم با مرسانا بازی میکردید خلاصه این که خونه خاله همیشه خوش میگذره بعد از کمی دور هم نشینی وگپ ساعت 4 برگشتیم خونمون آخه بابایی میخواست بره باشگاه

 

روز پنجم من زنگ زدم به خاله ودایی ومامان فاطمه اینا وبرای شام دعوتشون کردم برای شب هم قرمه سبزی درست کردم و کمی سوپ جو  با ....همه اومدن حتی مادر شوهر وبرادر شوهر خاله جون وخاله زهرا اینا هم اومدن ودور هم شام خوردیم وازشون پذیرایی کردم وکلی حرف زدیم وخوش بودیم گاهی مرسانا سرمون رو گرم میکرد وگاهی هم شما نگاری مهمونا تا 1 بعد از نیمه شب بودن بعد از اون رفتن خونه هاشون

روز ششم هم تا ظهر خونه بودیم و شب هم برای شام خونه خاله مهری دعوت بودیم شب منم زود حاضر شدم وشماهارو هم آماده کردم وراهی خونه خاله شدیم همه بودن مامان مریم اینا عمو شیرزاد اینا نازنین وزن دایی مژگان ومحمد خاله کبی وزن دایی حلیمه وخانم نراقی خلاصه جمعمون جمع بود خاله جون برای شام یه چلو گوشت خوش مزه ومخلفات درست کرد که خیلی محشر بود وهمگی دور هم شام خوردیم بعد از شام هم مثل همیشه عکس انداختیم اونم چه جورم وکلی گپ وخوش وبش داشتیم منم از شما دخملیهام چندتا عکس انداختم

 

بعدشم که بابایی وعمو شیرزاد ومحمد وایلیا جون خواستن برم ماهیگیری واسه همین ما از بقیه زودتر برگشتیم خونمون

روز هفتم بازم جایی نرفتیم

روز هشتم دایی علی برای شام دعوتمون کرد اما تو خونه مامان فاطمه مهمونی داد وهمگی دور هم بودیم زن دایی برای شام مرغ شکم پر وخورشت مرغ هم درست کرده بود ودور هم شام خوردیم بعد از شام شما دخملیها ونرگس جون گرم بازی با مرسانا شدید

کمی گپ زدیم وبا دخمل چشم رنگیمون سرگرم شدیم چلوندیمش دیگه صداش داشت در می اومد که دادیمش به زن دایی مینا آخه میخواست لباس تنش کنه وبرن ما هم کم کم برای برگشت به خونه حاضر شدیم وحدود ساعت 12 شب بود که اومدیم خونمون .

روز نهم هم با خاله سادات ومامان فاطمه  هماهنگ کردیم ورفتیم خونه خاله زهرا یه یک ساعتی رو اونجا بودیم خاله جون هم زحمت کشید وازمون پذیرایی کرد همهء شیرنیها وباقلوا وحلوا رنگی ودختر دونه هاش رو خودش درست کرده بود که خیلی خوش مزه بودن بعد از خوردن این همه چیزای خوش مزه شماها  ونرگس جون ونگاری با طاها خاله زهرا توی اتاقش بازی میکردید نمی دونم چی فقط میدونم که بهتون خوش میگذشت که همش می خندیدید بعد از اون هم کم کم راه افتادیم ورفتیم خونه خاله رقیه شام رو اونجا دعوت بودیم خلاصه رفتیم ودور هم بودیم آقای رحمانی با بابایی وعمو اکبر گرم صحبت شد ومن وخاله جون ومامان فاطمه هم باهم گپ میزدیم از شما بچه ها چی بگم که همش میرفتین تو حیاط ومی اومدین اتاق یه جا بند نمیشدین بگذریم خاله هم برای شام قرمه سبزی و خورشت مرغ والو ودون انار درست کرد که خیلی لذت داد (مرسی خاله جون )ودور هم شام خوردیم وبعد از شام هم خاله بامیوه وچای ازمون پذیرایی کرد خلاصه خیلی دور هم خوش گذشت خاله خیلی مهربون وخوش کلامه

منم یه چندتا عکس ازتون انداختم

بعدشم دیگه عمو اکبر گفت که برگردیم آخه صبح باید میرفت سر کار وما هم برگشتیم

روز دهم هم برای شب عمو شیرزاد دعوتمون کرد ماها ومامان مریم اینا وعمو حسن اینا ونازنین جون و...شب هم حاضر شدیم ورفتیم خونه عمو جون همه بودن جمعمون حسابی جمع بود بعدشم برای عمو مهمون اومد عمه گلچهره اینا وعمه گلبهار خلاصه یه دید وبازدید کلی شد عمو جون وخاله نسترن هم برای شام جوجه کباب وبرنج با سالاد وماست دلالی تدارک دیدن که خوش مزه بود وشما دخترام خیلی دوست داشتین آخه عاشق کبابید بعد از شام هم یه محفل گرم با نوازندگی بابا سالار وخوانندگی عمو شیرزاد به راه افتاد که خیلی خوب بود لذت بردیم شما دخترها وپسر عموهاتون هم کم بهتون خوش نگذشت بازی میکردید وگاهی هم شیطنت شما مریم من که با پسر عمو حسن وقت میگذروندی شما نگاری هم که با عمو حسن توپ بازی میکردی خلاصه همچینم بد نبود ما بزرگترها هم برای یادگاری کلی عکس از خودمون انداختیم دیگه ازگذر زمان چیزی نفهمیدیم وقتی به خودمون اومدیم ساعت از 12 گذشته بود وخیلی دیر وقت شد و همه از هم خداحافظی کردیم وبه خونه برگشتیم بابایی هم دوباره رفت ومامان مریم اینا رو رسوند خونشون

روز یازدهم  شما دخملیها همراه بابایی رفتین خونه مامان مریم منم موندم خونه کلی کار داشتم که باید انجام میدادم

روز دوازدهم هم من وشما دخترام موندیم  خونه بابایی رفته بود خونه مامان مریم منم یه آش خوش مزه محلی برای خودمون درست کردم ونوش جان کردیم برای آخر شب هم عمو شیرزاد وخاله نسترن اینا اومدن خونمون منم ازشون با چای وشیرینی ومیوه پذیرایی کردم عمو جون هم که مثل ما عاشق آش محلی هستش برای خودش و خاله نسترن آش ریخت وخوردن تو یه ظرف هم دادم که ببرن آخه عمو خیلی آش دوست داره بعد از یک ساعتی نشستن خداحافظی کردن ورفتن خونشون

روز سیزده بدر هوا خیلی خیلی افتضاح بو بارندگی خیلی شدید وباد و...وما رو تا نزدیکای ظهر خونه نشین کرد قرار شد اگر هوا بد بود همگی بریم خونه مامان مریم ودورهم باشیم که ما هم رفتیم عمه گلچهره اینا وعمو شیرزاداینا وخانم نراقی دوست مامان مریم هم بودن مامان مریم برای ناهار لوبیا پلو درست کرد که خیلی خوش مزه بود ودرهمی ناهار خوردیم بعد از ناهار هم نازنین جون وزن دایی مژگان اینا اومدن و مامان مریم از همه با چای وشیرینی ومیوه پذیرایی کرد بعدشم بابایی وعمو سعید با کیبرد بابا هنر نمایی کردن وخوندن شما دختر ناز مامان مریم جون وطاها جون هم برامون یه دهن خوندین وماهارو دلشاد کردین (قربون صدای دلنشینت برم عــــــــروسک خانم من ) بعدشم بابایی وبقیه رفتن دریا تا کمی دور دور کنن من وشما دخترام با عموشیرزاد اینا ومامان مریم وبابا ممی موندیم خونه آخه هواسرد بود ترسیدم که سرما بخورید شب هم عمو شیرزاد وقتی داشت با خانوادش میرفت خونه ماها رو رسون خونمون آخه شما مریم من باید میخوابیدی تا این صبح سرحال بری مدرسه.

اینم از 13 روز عید که با بارندگی زیاد همراه بود .

مریم ونگار فروانروای قلب مامان

عکس قلب و لب

امیدوارم سالهای سال در کنار هم خوش وخرم باشیم وایام به کاممون باشه براتون در سال جدید بهترین ها رو از خدا آرزو دارم همه فصل زندگیتون بهار دلاتون بهاری هواتون دلنشین لباتون خندون باشه انشااللهبوسبوس

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)